#داغدیدگان_پارت_132
-منظ ..منظورتون رو نمیفهمم اقای موسوی ..همه چیز سرجاشه ..
ابولفضل با حرص از جا بلند شد ...در این حالت فروغ حاضر بود قسم بخورد که به هیچ عنوا این مرد را نمیشناسد ..اصلا چه شباهتی بین این مرد خروشان وبی ادب وان ابولفضل نرم وارامی که گفته بود (منتظرش میماند) وجود داشت ..
-مگه نگفته بودم فکس های شرکت ازادی رو هم تو پوشه بذارید ...پس کجاست ..؟
فکس های شرکت ازادی ..؟کی گفته بود ..؟چرا جفنگ میبافت ..؟مخش هنگ کرده بود ..؟
-ولی ..؟
-ساکت خانم ..زودتر برگه های فکس رو اماده کنید ..
چانه ی فروغ با شنیدن فریاد ابولفضل لرزید ..ای ابولفضل ظالم ..هیچ وقت او را به خاطر این خفت نمیبخشید ..
ابولفضل که نگاه مواج وچونه ی لرزان فروغ را دید دلش بی اختیار لرزید ..دست خودش که نبود ..همیشه میلرزید وامروز بیشتر از هرروز دیگر ..
فروغ ببخشید کوتاهی گفت وبا دست های لرزان پوشه ی نارنجی رنگ کذایی را از دست ابولفضل گرفت ..قلب ابولفضل هم گرفت ..کاش اوقات تلخیش را سر فروغ خالی نمیکرد ..حالا چه گلی به سرش میگرفت ..؟
درهای تابه تای سالن که پشت سر فروغ بسته شد ابولفضل را منقلب کرد .فروغ با کلی سیل اشک در چشمانش رفته بود وابولفضل را میان دل اشوبه هایش رها کرده بود ..
-چته ابولفضل رو به راه نیستی ...خانم معروفی بیچاره رو به توپ ومسلسل بستی ..
ابولفضل پوزخند تلخی زد ..کارش بی شباهت به متلک بچه ها نبود ..
romangram.com | @romangram_com