#داغدیدگان_پارت_131
اما برایتان بگویم از امیرحسین ..امیرحسینی که مهر فروغ کم کَمَک از سرش پریده وشیوای این روزها برایش پررنگ ِپررنگ شده است ..
تنهایی اش ..بیچارگی اش وبدترازهمه خودکشی نافرجامش امیرحسین را درگیر خود کرده ..امیرحسین مهربان است ..خیلی مهربان ..از ان آدمهایی که به اصطلاح نان قلبشان را میخورند ..همیشه دل سوز اطرافیانش است وبا جان ودل مراقب نزدیکانش ...اصلا به خاطر همین محبت وحس مسئولیت کم کم پایبند فروغ شد ..همین مسئولیت پذیریش بود که باعث شد تا قبل از فوت مستانه نتواند از شیوا دل بکند وطلاقش بدهد ..با وجود انکه میتوانست خانه ی جدا بگیرد ولی بعد از جدایی همدم مادرش شد وپرستار روزهای تنهائیش ..گله ای هم نمیکرد ..چه از برادرها ...چه از دست زمانه ..حتی وقتی مستانه را از دست داد کاسه ی چرا وچه کنم به دست نگرفت ..پذیرفت وقد راست کرد وجلو رفت ..وحالا ..حالایی که به اشتباه فکر میکرد فروغ !عاشق مرد همسایه شده ودر دل او جایی ندارد ..مهر فروغ برایش کم رنگ شده بود ..وبه جای ان تمام وقتش را صرف شیوا میکرد ..مخصوصا که هرروز با بعد جدیدی از زندگی ورفتار شیوای جدید اشنا میشد ..این اواخر که حتی از یاد فروغ هم غافل شده بود ..فروغ هم با علم به اینکه امیرحسین چه مرد مسئولیت پذیر ومهربانیست ..او را ارزانی شیوای نگون بخت کرده بود تا شاید دست زمانه دوباره انها را بهم برگرداند ..
راستش را بخواهید شیوای این روزها بیش از حد مظلوم شده بود ..درست مثل یک بچه گربه ی جا مانده زیر باران .که دلت به حال کرک های خوابیده روی چشمهایش میسوزد
دل امیرحسین میخواست که مثل گذشته یاورشیوایش باشد ..درست مثل همان روزهایی که عاشقانه حاضر بود سروجانش را درراه خوشی شیوا بدهد ..ولی نگرانی های گذشته ..ترس از برگشت دوباره ی ان شیوای سابق نمیگذاشت تا با دل راحت جلو برود وهمین ها هم سد راهش شده واو را دست به عصا کرده بود
***
صبح دیگریست ووقتی دیگر ...اسمان صاف است وارام ..ولی هوا گرم ..فروغ روبه روی کولر مدل قدیمی اطاقش پناه گرفته بود وتند وتند کلمات را پشت سر هم تایپ میکرد ..امروز از ان روزهایی بود که سر تمامی کارکنان شرکت شلوغ بود ..مخصوصا فروغ ...وابولفضلی که یک جلسه ی کاری مهم داشت واز قضا به خاطر بی خوابی شب قبل که تمام شب را با فکر وخیال های مزخرفش دست وپنجه نرم کرده بود حوصله ی خودش را هم نداشت چه برسد به جلسه وسهام داران ورئیس شرکت ..
فروغ به تندی برگه های تایپ شده را در پوشه ی نارنجی رنگ چپاند وبه سرعت راهروی طولانی را رد کرد ..از کنار اتاق امیرحسین ودفتر ابولفضل گذشت ووارد اطاق کنفرانس شد وبدون فوت وقت پوشه را کنار دست ابولفضل گذاشت ..
درجا عقب گرد کرد تا سکوت وارامش جلسه را بهم نزند ..که هنوز چند قدم نرفته با صدای ابولفضل وخانم معروفی گفتنش سرجا ثابت ماند ..
-بله ..؟
-این چه وضع پرونده است ..؟
فروغ واماند ...نه از سوال ابولفضل ،بلکه از لحن پرخواشگرانه وآوای بلندش ...مگر چه چیزی در ان پرونده ی کوفتی بود که ابولفضل را مثل فشفشه پرانده..؟
-با شمام خانم ..
فروغ اب دهانش را قورت داد وبا خجالت به سهام داران وروئسا نگاه کرد ..از خجالت در حال فرو رفتن در زمین بود ..
romangram.com | @romangram_com