#داغدیدگان_پارت_126


دوباره اشکهایش سرازیر شد ..که فروغ متاثر از غمش دراغوشش گرفت ..

-تروخدا گریه نکن ..من مطمئنم اقای پیمانی ادم منطقی ایه ..اگه باهاشون حرف بزنی شاید حاضربشه ببخشتت..

شیوا تنها گفت ..

-نمیدونم فروغ دیگه به هیچی امید ندارم ..

فروغ متاثرتر از قبل از اتاق بیرون امد که سینه به سینه ی امیرحسین شد ...در را به ارامی پشت سرش بست وبه راه افتاد ..با حرفهایی که از شیوا شنیده بود وپی به علاقه ی بیش از حدش برده بود دلش نمی امد حتی کلامی با امیرحسین صحبت کند مبادا که شیوا بشنود ونا امید تر از قبل شود ..

امیرحسین با چند قدم بلند سد راه فروغ شد وزمزمه کرد ..

-این حقیقت داره ..؟

فروغ با گیجی پرسید ..

-چی حقیقت داره ..؟

امیرحسین کلافه شد منتظر جواب بود وفروغ گیج تر از ان بود که جوابش را فوری دهد ..

-اینکه شما به کس دیگه ای علاقه دارید ..؟

فروغ لب بست ..یاد شیوا افتاد ..یاد زاری ولابه هایش.. یاد فشار انگشتانش روی بند بند دستش ...یاد علاقه ای که در چشمهایش موج میزد ..ودرنهایت یاد دلِ تنگش که تنها به امید امیرحسین وزندگی گذشته اش میتپید


romangram.com | @romangram_com