#داغدیدگان_پارت_125

-اشتباه میکنی عزیز دلم ..بین من واقای پیمانی هیچی نیست ..

شیوا که از گوشه ی چشم امیرحسین را بیرون از اطاق دید دست فروغ را بیشتر فشرد ..

-ولی شما دوتا با همید ..بهم دروغ نگو فروغ ..

فروغ لبهایش را روی هم مالید ..

-ماها همکاریم فقط همین .اون هم برحسب اتفاق ..

-بهم دروغ میگی که دلم نشکنه . ...

-خدا شاهده که من هیچ علاقه ای به ایشون ندارم ..اصلا من یه نفر دیگه رو دوست دارم ..

قدم های امیرحسین ایستاد ..گوشش زنگ میزد ...دنگ دنگ ...یک نفر دیگر را دوست داشت ..؟

ازطرف دیگر شیوا چنگ انداخت به دست فروغ ..

-راست میگی ..؟امیرحسین رو نمیخوای ..؟

اشک در چشمان فروغ نشست مگر میتوانست عشق این زن را از او بگیرد ..نفسش را ..بی انصافی بود... نبود ..؟

-دروغم چیه ..؟اگه میبینی حتی رابطه ی کاری من وایشون ازارت میده از اون شرکت میرم ..نمیخوام رابطتتون به خاطر من بهم بخوره ..

-نه اینکارو نکن ..اگه میگی به امیرحسین علاقه ای نداری ..پس امیرحسینه که ...

romangram.com | @romangram_com