#داغدیدگان_پارت_122


اشک در چشمانش نشست...حال شیوا را به خوبی درک میکرد ..وقتی که از خواب بیدار میشود ومیبیند که هنوز زنده است ونفس میکشد ..هنوز هم تنهایی ها وفشارها سرجایشان ماندنی شده واز این زندگی سگی خلاص نشده ..

بدون انکه حواسش به مخاطب بیمارستان باشد ..پا تند کرد به سمت اتاق امیرحسین ...اسم امیرحسین اولین اسمیست که در سرش میچرخد ..امیرحسین باید بداند چه بر سر زنش امده ...

بی حواس بدون انکه حتی در بزند ..با دستهای لرزان دستگیره را پائین کشید ودر عرض چشم بهم زدنی وسط اتاق ایستاده بود ..اتاق امیرحسین که از قضا ابولفضلِ بی خبر از همه جا هم کنار میز امیر حسین ایستاده وتا کمر روی پرونده های شعبه ی مرکزی خیمه زده ..

امیرحسین وابولفضل هردو هاج وواج به فردی که با نفس های تند وسط اتاق ایستاده نگاه کردند که فروغ تازه متوجه ابولفضل ونگاه هاج وواجش شد وازکار خود شرمنده ...

من من کنان با همان نفس های یکی در میان به امیرحسین اشاره کرد ..

-میشه ..میشه چند لحظه بیاید بیرون ...؟

ابولفضل وارفت ..فروغ با امیرحسین چه کار خصوصی ای داشت که میخواست اورا بیرون اتاق بکشاند ...ذهنش گیرپاژ کرده ..اینجا چه خبر است ...؟فروغ امیرحسین را میشناسد ..؟

امیرحسین که متوجه ی وضع فروغ شد با نگرانی ازجا بلند شده وبدون توجه به نگاه منگ ابولفضل با ببخشید کوتاهی از اتاق بیرون رفت ...

ابولفضل روی صندلی کنار وارفت ..اینجا چه خبر است ..؟

صدای پچ پچ های کوتاه فروغ را میشنود ...حتی صدای نگران امیرحسین را ...خدایا اینجا چه خبراست ..؟

به دقیقه نکشیده که فروغ وامیرحسین شتابان از کنار در باز اتاق رد شدند وابولفضل را میان سوال های بی جواب ذهنش رها کردند ...ابولفضل را رها کردند ورفتند وابولفضل را باقی گذاشتند با این سوال بی جواب ..

چه رابطه ای بین امیرحسین وفروغ است ..؟


romangram.com | @romangram_com