#داغدیدگان_پارت_121
فروغ باوقار گفت ..
-قضاوتهای ما خیلی وقتها اشتباه ِ..شیوا بعد از فوت مستانه تغیر کرده ..فکر میکنم وقتشه که ببخشیدش ..میبخشینش ..؟
امیرحسین گیج است ..از دیروز انگار وارد کما شده ..مغزش قفل کرده واحساساتش عوض شده ..حتی نسبت به فروغ ...این دیگر چه اوضاعیست ..؟!
-نمیدونم الان اونقدر گیجم که نمیتونم راجع بهش صحبت کنم ..
فروغ قدمی عقب گذاشت وبا لبخند محوی گفت ..
-تنهاش نذارید اقای پیمانی ..شیوا واقعا تنهاست وبهتون نیاز داره ..نذارید علاوه بر دخترتون زنتون رو هم از دست بدید ..
فروغ از اطاق بیرون امد ...هنوز هم لبخند زیبایش روی لبهایش جا خوش کرده ..از اینکه شیوای بیچاره را به دامن امیرحسین کشانده خوشحال بود ..حداقل دیگر تنها نبود ..میدانست که امیرحسین مهربان است وفکری به حال تنهایش میکند ..حتی اگر بازهم بهم برنگردند ..حداقل هوایش را دارد ونمیگذارد اینگونه در تنهاییش بپوسد ..
همانجا با بی صبری شماره ی شیوا را گرفت..دوست داشت از حالش خبر دارشود وبداند ایا کاری که دیروز انجام داده فرقی به حال شیوا داشته یا نه ...
اما بوق های ازاد جواب تلفن فروغ بود .. شانه ای بالا انداخت وگوشی را قطع کرد ..حتما سرش شلوغ است بعد از ساعت کاری هم میتواند حس کنجکاوی اش را فرونشاند وخبر از شیوا بگیرد ...
ساعت از سه گذشته بود که گوشی فروغ زنگ خورد ..شماره ی شیوا بود ..لبخند روی لبش نشست ..اصلا از دیروز الکی سرخوش شده بود ..نمیدانست چرا اینقدر از رودرویی شیوا وامیرحسین خوشحال بود..
ولی همینکه صدای مخاطبش توی گوشی پیچید دل فروغ مالش رفت وان لبخند زیبا از گوشه ی لبش پرید ...
مخاطبش گفت که از بیمارستان مزاحمش شده ..گفت زنی به اسم شیوا را به بیمارستان رسانده اند که با خوردن قرص خودکشی کرده ..میگوید حالش کمی روبه راه است ومعده اش را شستشو داده اند وبا اخرین تماس گیرنده اش که از قصا فروغ است تماس گرفته اند..
گوشی در دستان فروغ لریزد ... یاد خودش افتاده بود ..یاد وقتی که از زور تنهایی وفشار اطرافیان مشت مشت قرص در معده اش خالی کرده بود
romangram.com | @romangram_com