#داغدیدگان_پارت_119
-امروز شیوا رو دیدم ..
زهرا سادات سکوت کرد ..چندان هم خارج از تصور نبود ..بالاخره هردو یک اولاد داشتن ودیدن شیوا سر خاک مستانه چندان هم عجیب نبود ..
-داغون شده مادر ...هیچ خبری از اون شیوای مغرور وخوش گذرون نیست ..به قدری شکسته ولاغر شده که تو لحظه های اول نشناختمش ..
-باهاش حرف زدی ..؟
-اره حرف زدم ..مثل اینکه همیشه می اومده سرخاک ولی به خاطر خجالت از روی من ومستانه جلو نمی اومده ...
بازهم اه کشید وادامه داد ..
-فکر میکردم داره با دوستهای ناخلفش کیف دنیا رو میکنه وخوش میگذرونه ..فکر میکردم بی مسئولیت مادری داره از زندگیش لذت میبره ..ولی امروز فهمیدم همه ی فکرهام اشتباه بوده ...اون هم مثل من زجر کشیده ...اون هم زندگی نداشته ...چقدر گناهش رو شستم حالا فهمیدم اشتباه کردم ..
-که چی ..؟دلت براش سوخته ..؟
امیرحسین نگاه از دیوار گرفت وبه چشمهای زهرا سادات دیده دوخت
-نباید بسوزه ..؟این شیوایی که من دیدم زندگی نمیکنه ..داره فقط نفس میکشه وزندگیش رو میگذرونه ..
زهرا سادات متعجب از شنیدن دل نگرانی های امیرحسین لب بست...در تخیلیش هم نمیگنجید که شیوا به همچین زنی بدل شده باشد ..شیوای خوش گذران از داغ اولادش لاغر ونذار شده ؟!..محال است ..او که حتی فکرش را هم نمیتوانست بکند
فردای همان روزسرنوشت ساز بود که فروغ با لبخند به سراغ امیرحسین رفت .هرچند که امیرحسین بعد از دیدن اوضاع شیوا به قدری متحول شده که حتی فروغ را هم از یاد برده ...هرچه باشد شیوا حق اب وگل دارد ..یازده سال هم بالینش بوده ونسبت به عشق نا پخته ی فروغ جایگاه والاتری داشت ..
فروغ لیوان یک بار مصرف چای را کنار دست امیرحسین گذاشت که امیرحسین از فکر وخیال بیرون آمد وبا تعجب به فروغ ولبخندش دیده دوخت...
romangram.com | @romangram_com