#داغدیدگان_پارت_118


-نفرین های مادرت دامنم رو گرفت ..دیگه ادم نیستم چه برسه به شیوا ...دلت خنک شد امیرحسین ..؟

امیرحسین تنها سر به زیر انداخت ونگاهش را به لیوان چای سرد شده دوخت ..نه ..دلش خنک نشده بود ...دلش سوخته بود ..به حال خودش ..به حال مستانه وزهرا سادات ...حتی به حال شیوا ...اری بیشتر از همه به حال شیوا

امیرحسین که در حیاط را بست ..نگاهی به ساختمان وطبقه ی چهارم انداخت ...نور کم سوی اطاق کوچک شیوا سایه انداخته بود پشت حریرهای پرده ...دل امیرحسین اشوب شد ..او چه فکری میکرد وشیوا چه زندگی ای داشت ..؟

امیرحسین درتمام این مدت خیال میکرد شیوا خوش میگذراند ودارد لذت دنیا را بدون مسئولیت مادری میبرد ..!ولی حال ..همه ی ان فکر وخیال ها پریده بود ..واقعیت اینجا بود ..شیوای تنهای تنها در این سوئیت خراب وکوچک ...

نگاه از پنجره گرفت ودزدگیر ماشین را زد ..فکرش مشغول بود ومتاسفانه عذاب وجدان داشت ...نمیدانست چرا... ولی با دیدن حال وروز شیوا عذاب وجدان بیخ گلویش را گرفته ویک لحظه هم رهایش نمیکرد ...چقدر غفلت کرده بود ...





زهرا سادات که خبر دار شد امیرحسین به سر خاک مستانه رفته دوباره داغ دلش تازه شد ..مخصوصا که وضع امیرحسین خیلی خراب بود ...از وقتی امده بود زل زده بود به دیوار وحرف نمیزد ..حتی شام هم نخورد ..خیره بود به در ودیوار ومدام اه میکشید ..

زهرا سادات هم اه کشید ..هروقت حال وروز امیرحسین را اینگونه میدید اه میکشید وشیوا را نفرین میکرد ..هرچند که نمیدانست تاثیر نفرین هایش خیلی وقت است که دامن شیوای بیچاره را گرفته ورهایش نمیکند ..

-خدا ازش نگذره ..دوباره یادش افتادی ..؟

زهرا سادات بود که میان فکر وخیال های بی سرو ته امیرحسین سوال پرسید ..

امیرحسین بی اراده ..بدون انکه نگاه از دیوار بگیرد زیر لب گفت ..


romangram.com | @romangram_com