#چشمان_سرد_پارت_291


-پس خودت روتبرعه نکن!هنوزخنگی!

-باشه قبول!

بعدهم لبخندی زدم که اون هم خندید.

-اماواقعاخوشگل شده بودی.حیف که فرصت نکردم ببینمت

به خودش اشاره کردوگفت

-الان هم خوشگلم!الان نگام کن

بعدهم چشمکی زدکه هردومون روبه خنده واداشت!

رفتم جلوپیشونیش روب*و*سیدم که چشماش روبست.بعدازچنددقیقه چشاش روبازکردوگفت

-ممنونم

***

طنین

بالاخره بعدازچندروزازبیمارستان مرخص شدم.خداروشکرگفتن چون دو باربیشتربهم تزریق نشده هنوزتوی بدنم پخش نشده بوده!خداروشکرکردم

مامان وباباحسابی ازدیدنم خوشحال شده بودن

طرلان هم که تااومدوگفت

-توعجب مارمولکی هستی!تواون موقعیت که کتک میخوردی چطوری فکرت پیش این بودکه رمزبدی؟

لبخندی زدم وگفتم

-باتمرکز!

-آخه مگه کتک میزاره آدم تمرکزکنه؟

-اگه تلاشم رونمیکردم که الان زنده نبودم.

اون هم بالبخنددورازجونی گفت وصورتم روب*و*سید

بعدازاون هم مادروپدرآریاوالبته آرادوبهنازاومدن وکلی ازم احوال پرسی کردن.آخرین نفرهم آریااومد.یه دسته گل بزرگ رزقرمزدستش بوددسته گل رو روی میزگذاشت واومدطرفم وصورتم روب*و*سیدبعدهم گونه اش روطرفم گرفت

باتعجب بهش نگاه کردم که گفت

-قسمتی من!

لبخندی زدم وگفتم

-مگه توهم قسمتی داری؟

چشاش رو ریزکردوگفت

-حسابت رومیرسم!

-جراتش رونداری!

-ندارم؟


romangram.com | @romangram_com