#چشمان_سرد_پارت_279


بعدهم به لباس سبزرنگش اشاره کردم که چشاش روبرام ریزکردوگفت

-ایشااله طنین نزاره ب*و*سش کنی

بااین حرفش مامان وباباخندیدن ومن هم بااخم بهش نگاه کردم که نیشش روبازکرد.خجالت هم نمیکشه!پسره پررو!

سری تکون دادم وازشون خداحافظی کردم تابرم که آرادخودش روبهم رسوند

-خیلی خوشحالی نه؟

لبخندی زدم که صورتم روب*و*سیدوگفت

-ازامروزدیگه هرکاری دلتون بخوادمیتونین بکنین

اخمام روتوهم کردم وگفتم

-خجالت بکش دیوونه!

-ای بابامگه چی گفتم؟منظورم ب*غ*ل وب*و*سه بودتوخودت ذهنت منحرفه به من چه؟

بعدهم بانیش بازبرگشت طرفم وگفت

-راستش روبگونکنه شمااین کاراکه من گفتم روقبلاکردین که الان ذهنت یه طرف دیگه منحرف شد

زدم توسرش وگفتم

-خیلی بی حیایی!گمشوکنار!

اون هم باخنده کنارکشیدومن سوارماشین شدم اماتاخواستم حرکت کنم گفت

-صبرکن باهم بریم میترسم توراه ازذوق دیدن عروس تصادف کنی!

-گمشو!نمیخوادبیای!

-میگم صبرکن!

حرف آخرش روباتحکم گفت انگاراون هم ازچیزی دلشوره داشت

فورارفت وتوی یه ربع آماده شدوبرگشت

مونده بودم چطوری وقت کرده اینجوری آماده بشه

بانیش بازاومدسوارشدومن هم حرکت کردم

کلی ذوق داشتم تادوباره طنین روتوی اون لباس ببینم خیلی بهش میومد!نامردهرکاری هم کردم دیگه نپوشیدتاببینمش

لبخندی زدم وبه سرعتم اضافه کردم تازودتربرسم

***

آراد

دلشوره داشتم واسه همین باآریااومدم میترسیدم تصادفی چیزی بکنه!به هرحال ترجیح دادم باهاش بیام اون هم بااینکه تعجب کرده بوداماچیزی نگفت

سرساعت شش رسیدیم آریادرزدکه دیدم داره باتعجب یه چیزی میگه فوراازماشین پیاده شدم که دیدم آرایشگرداره باگریه ازآریامیخوادکه بیادبالا

هردومون حسابی ترسیده بودیم فورارفتیم بالاکه ازچیزی که دیدیم شوکه شدیم.خدای من!


romangram.com | @romangram_com