#چشمان_سرد_پارت_278

-نترس عزیزم!هیچ اتفاقی نمیوفته.مطمئن باش من کنارتم.هیچی نمیشه

من هم لبخندی زدم ودستم رودورکمرآریاحلقه کردم

بعدازچنددقیقه که توهمون حالت بودیم ازش جداشدم وگفتم

-ممنونم!

اون هم بالبخندی گفت

-حالازودآماده شوکه دیرمون میشه

من هم سرم روتکون دادم که رفت بیرون فورالباسام روپوشیدم وازاتاق اومدبیرون.مامان وطرلان داشتن باتعجب بهم نگاه میکردن لبخندی زدم وازشون خداحافظی کردم بعدهم باآریابه سمت آریشگاه رفتیم

آریامنوگذاشت ورفت

من هم باراهنمایی آرایشگررفتم تالباسام روتوی اتاقکی که بهم نشون داده بودبزارم

نمیدونم چندساعت روی این صورت وموهای بیچاره ام کارکرد.حسابی خسته شده بودم

ازم خواست که اول لباسم روبپوشم وبعدخودم روببینم

لباس روکه پوشیدم نگاهی به ساعت کردم .پنج بودیه ساعت دیگه آریااینجابود

لبخندی زدم ورفتم بیرون که آرایشگرودستیارش کل کشیدن تشکری کردم وچرخیدم طرف آینه

بااون چیزی که توی آینه دیدم واقعاشوکه شدم.خدای من!

باترس برگشتم که لوله اسلحه روی سرم قرارگرفت.

***

آریا





تصمیم گرفتم برای اینکه بالباس طنین ست بشه یه کت وشلوارکرم رنگ باپیراهن سفیدوکراوات طلایی بپوشم

لباسم روکه پوشیدم .موهام رومرتب کردم وبعدازدیدزدن خودم توی آینه اومدبیرون که صدای کل کشیدن مامان بلندشد

باصدای کل مامان باباوآرادهم فوراچرخیدن طرف من.بابالبخندی زدوآرادهم پریدیه آهنگ گذاشت تودستگاه ودست من روهم گرفت وشروع کردبه ر*ق*صیدن

میون ر*ق*صیدنش هم کل میکشید

مامان هم فورابلندشداسفنددودکردکه آرادگفت

-آخه مامان کی این کرم خاکی روچشم میزنه که توواسش اسفنددودمیکنی؟

مامان- پسرم یه تیکه ماه شده.کرم خاکی دیگه چیه؟

من هم ابروم روبالاانداختم وگفتم

- داشتی؟حالاخفه شو

-بروبابا!مامان ازت تعریف نکنه کی بکنه؟کرم خاکی!

-بهترازتوام که شبیه وزغ شدی که

romangram.com | @romangram_com