#چشمان_سرد_پارت_271
-خاله لاله اومدیم واسه خانمم یه لباس شیک بخریم
زن هم لبخندی زدوگفت
-نامزدته؟مبارکت باشه پسرم مامانت گفته بودکه نامزدکردی
بعدهم صورت منوب*و*سیدوگفت
-تبریک میگم عزیزم
-ممنونم!خانوم
-منوخاله صداکن عزیزم.الان میرم لباسای جدیدمون رومیارم
بعدهم روبه آریاگفت
-درضمن خیلی به هم میاین
خاله که دورشدروکردم به آریاکه گفت
-خاله لاله دوست مامانه!مامان همیشه ازاینجاخریدمیکنه هرموقع هم میادیکی ازمادوتارومیاره تادرموردش نظربدیم عقیده داره یه جوون نظربده درموردلباسش جوون ترمیزنه
لبخندی زدم که اون هم باچشمکی ادامه داد
-من هم هرموقع میومدم کل لباساروبرانداز میکردم تابرای نامزداحتمالیم بتونم خوب لباس انتخاب کنم.البته خاله بهترین وجدیدترین لباساروهم داره
سری براش تکون دادم که همون لحظه خاله باچنددست لباس اومد
همه لباساروزیر روکردیم اماآریانمیپسندید.بایه حالت نکته بین زل زده بودبه لباساونگاشون میکرد
خاله لاله-وای پسرتوچقدرنکته پسندی!میدونستم واسه نکته گیریته که هردختری رونمیپسندی امافکرنمیکردم رولباسش هم گیربدی
آریاهم لبخندی زدوگفت
-خاله دخترمحشری پیداکردم بایدلباسش هم محشرباشه
بااین حرفش من سرم روانداختم پایین وخاله هم لبخندی زدوگفت
-به پای هم پیرشین عزیزم
بالاخره بعدازکلی گشتن جناب چنددست لباس روتازه پسندیدن تامن اوناروپروکنم
سرم روتکون دادم واوناروبرداشتم تاهرکدوم روبپوشم
گرچه اولش خجالت میکشیدم که اونجوری جلوش بیام امابااصرارخاله والبته خودپرروش که هی میگفت
-بیاببینم
مجبورشدم برم
لباس اول روکه یه لباس حریرآبی والبته پوشیده وآستین سه ربع بودروکه هنوزکلاندیده فقط گفت
-نه!به رنگ چشات نمیاد
لباس بعدی یه لباس قرمزرنگ بودکه یه استین بلندداشت وطرف دیگه اش هم کج اززیرب*غ*لش ردمیشدویکی ازدستام برهنه بودوالبته مدلش هم تاروی زانوکج بود
اونوکه پوشیدم اومدم بیرون تاببینه. تانگاش بهم افتادچشاش برق زداماگفت
romangram.com | @romangram_com