#چشمان_سرد_پارت_270
داشتم دورسرخودم میچرخیدم وازخستگی مینالیدم
روبه اون دوتاگفتم
-بچه هابسه دیگه خسته شدم الانه که آریابیاد
طرلان-خوبه باباتوام!بااین آریات!مثلاعقدکنونته بایدیه لباس خوب بپوشی
بهنازهم گفت
-به جای نالیدن یه کم دقت کن
اهی کشیدم وخم شدم تا پام روکمی ماساژبدم .بعدازکمی ماساژدادنشون که حالم روبهترکردسرم روبلندکردم که یه نفر رو روبه روم دیدم
راست که شدم لبخنددلنشینش خستگی روازتنم برد
-کمک میخوای سرهنگ؟
لبخندی زدم وگفتم
-منوازدست این دوتانجات بده
چشمکی زدوبعددستم روگرفت وربه من گفت
-آماده ای؟
متعجب نگاش کردم که شروع کردبه دویدن ومنوهم پشت سرش کشید
من هم که فهمیدم منظورش چیه همراش دویدم که صدای داددخترابلندشد
آریاهم برگشت جهتی روبهشون نشون دادوگفت
-دوساعت دیگه میبینمتون!
اون دوتاهم بالبخندسری تکون دادن ورفتن به اون سمتی که آریانشون داده بودکه بایه نگاه فهمیدم آرادوحسامن!
سوارماشین آریاشدم واون هم باسرعت حرکت کرد
-کجامیری آریا؟من هنوزلباس نخریدم
-میدونم!منم دارم میبرمت یه جاکه بخری
-من تنهایی نمیتونم انتخاب کنم
لبخندی زدوگفت
-پس من چی ام؟به من اعتمادداری؟
لبخندزدم وسرم روتکون دادم که گفت
-پس چنددقیقه صبرکن!
من هم راحت به پشتی صندلیم تکیه دادم تاحسابی خستگیم دربره وآریاهم هرکاری دوست داره بکنه
بعدازنیم ساعت آریاماشین رونگه داشت بیرون رونگاه کردم که یه مزون لباس دیدم
لبخندی زدم وازماشین پیاده شدم آریاهم کنارم قرارگرفت وباگرفتن دست من واردشدیم
تاواردشدیم یه خانمی اومدجلوباآریاسلام احوال پرسی کرد.آریاروبه خانمه گفت
romangram.com | @romangram_com