#چشمان_سرد_پارت_265
من هم که ازاتفاقی که قراربودبیوفته عصبی بودم موهام روکشیدم وکلافه روی مبل لم دادم
آرادخنده ای کردکه توی صدای جیغی خاله گم شد
-دستت دردنکنه خواهر!حالادیگه میری ازغریبه زن میگیری؟مگه خودمون دخترنداشتیم که واسه پسرت رفتی پیش غریبه
مامان-سلام خواهرم!رسیدن بخیر.بفرمابشین شما
خاله که ازلبخندمامان وجوابش بیشترحرصی شده بودباپشت چشمی واسه مامان چرخیدطرف ماکه بادیدن مادوتااخماش بیشترتوهم رفت
من وآرادهم که خشک شده بودیم بااشاره مامان بلندشدیم وباخاله احوال پرسی کردیم که خاله اگه جواب نمیدادسنگین تربود.به هرکدوممون یه تیکه پروندورفت نشست روی مبل کناردست آراد.النازهم دقیقاروی مبل کنارمن نشست که تاسرچرخوندم باخنده ی اون وچشمک آرادمواجه شدم
نفسم روحرصی بیرون دادم ونشستم البته طوری نشستم که الناز روکاملاندیده بگیرم.دختره احمق
انگارمیخواست شروع واتمام روزم روگندبزنه!
تامامان اومدنشست خاله شروع کرد
-این چه کاریه که کردی؟خواهر.مگه تونمی دونستی این دوتاجوون یه عمرهمدیگه رودوست دارن؟
بااین حرف خاله چشام چسبیدبه سقف به آرادنگاهی کردم که بااشاره گفت
-کلکت کنده است
اگه مامان چیزی نگفته بودمطمئناباحرفی که میخواستم بزنم دعوامیشد
-والا!خواهر.من که ازاین چیزاخبرندارم امااین دختری روکه مامیخوایم بریم خواستگاریش خودآریاانتخاب کرده ومیگه که ازجونش بیشتردوستش داره
بعدهم خیلی خونسردظرف میوه اش روبرداشت وشروع کردبه خوردن
رسماشستشون انداخت روبندتاخشک بشن!
خاله که ازحرف مامان جاخورده بودمن منی کردوگفت
-پس آریاچه منظوری داشته ازحرفایی که به الناززده؟
بااین حرفش من برگشتم به النازنگاه کردم وصدای بلندآرادکه میگفت
-چی؟
هم توی سالن پخش شد
مامان-تااونجایی که من ازپسرم خبردارم به دختری ابرازعلاقه نکرده تاهمین چندروزپیش ،که خیلی هم عجول پیش رفته حلقه نامزدی هم دستش انداخته.
بااین حرف مامان چایی توی گلوی خاله پریدکه باادامه حرفای مامان روبه الناز کاملاناک اوت شد.
چون مامان خیلی خونسردپاهاش رو روی هم انداخت وظرفش روروی میزگذاشت ویه دستمال برداشت تادستش روتمیزکنه و روبه النازگفت
-خاله آریاکی به توابرازعلاقه کرده؟
النازکه ازسوال خاله شوکه شده بودپاهاش روجابه جاکردوبعدباکمی مکث گفت
-همین دوماه پیش!
بعدهم باترس نگاهی به من انداخت که چشمای خشمگینم رونشونش دادم
یعنی دلم میخواست گردنش روبشکنم دختره دروغ گو!
romangram.com | @romangram_com