#چشمان_سرد_پارت_257
به آرادنگاه کردم که دیدم چشاش داره برق میزنه خنده ای کردم که همون موقع صدای حسام بلندشد
بهش نگاه کردم که دیدم اوناهم پیاده شدن
-خاک به سرت پسر!چرااینجوری میکنی؟همچین ذوق زده شده که کم مونده به سبدحمله ورشه!طنین مواظب باش ماهم سهم میخوایما!
-خوب چه کنم!من عشق اینجورچیزام واسه بیرون!درضمن غلط کردی به هیچ کس نمیدم
بعدهم بااخمی روبه آریاگفت
-این احمق خان هم که نذاشت مامان برامون چیزی آماده کنه!فورامیگه
بعدهم صداش روشبیه صدای آریاکردوگفت
-مامان زحمت نکشین بیرون غذامیخوریم
بعدهم پشت چشمی نازک کردوگفت
-احمق
بااین حرفش هممون خندیدیم که باصدای فیس فیسوخانم برگشتیم بهش نگاه کردیم
باصدای تودماغیش گفت
-حالایه سبدساندویچ که اینقدرذوق نداره
همه داشتیمم به این موجودافاده ای نگاه میکردیم.هرکدوم بایه قیافه ای من وطرلان بانفرت وبقیه هم بااخم!که آرادبالحنی مسخره کننده گفت
-ای بابا!میبینم که بوق ژیان هم اینجاست
بااین حرفش ماهمه باهم یه دفعه ترکیدیم خانم هم بایه ایشش رفت طرف ماشین آریاکه آرادفورادادزد
-خانم کجا؟
برگشت باتعجب به آرادنگاه کردکه آرادگفت
-ماشین ماپره!
یعنی چی پره؟توی ماشینشون که فقط خودشون دوتان!
من برگشتم باتعجب به آریانگاه کردم که لبخنددلنشینی زدکه فهمیدم منظورشون منه!
من هم لبخندش روجواب دادم امافوراسوالم روپرسیدم
-هنوزکه جای یه نفررودارین؟
-توآرادرونمیشناسی؟
باتعجب بهش نگاه کردم که گفت
-بهناز!
بالبخندبرگشتم به آرادکه هنوز داشت باالنازکل کل میکرد.
romangram.com | @romangram_com