#چشمان_سرد_پارت_246

باکل طر لان همه اهالی خونه ریختن توی اتاق که بادیدن خنده ی مامان وذوق طرلان والبته لبخندخجالت زده من همشون فهمیدن قضیه ازچه قراره!

مامان بابای حسام تبریک گفتن ورفتن بیرون امااین حسام وایساداونجاتابانامزدخل وچلش کرم بریزه!

برگشتم به مامان بابانگاه کردم که دیدم دارن بالبخندنگام میکنن من هم لبخندی زدم وسرم روانداختم پایین که مامان اومدوب*غ*لم کرد.باباهم پیشونیم روب*و*سیدوگفت

-ایشاالله خوشبخت بشی.دخترم!

بعدهم رفت بیرون تامن راحت باشم واقعاممنونش بودم که شرایطم رودرک کردچون خیلی جلوی باباخجالت میکشیدم

طرلان هم که فورارفت ضبط توی اتاق روروشن کردو وسط شروع کردبه ر*ق*صیدن که حسام هم بهش ملحق شدمثل منگلاوسط میر*ق*صیدن وکل میکشیدن!مضحک بودکل کشیدن حسام.کلی بهش خندیدم برگشتم طرف مامان!

که مامان هم گفت

-ازهمون موقعی که توی بیمارستان دیدمش حدس میزدم که احساسی بهت داره چون هرروزمیرفت ومیومد.کاملاازرفتارش مشخص بود

بعدهم خنده ای کردوگفت

-ورفتارتوهم کاملادادمیزدکه توهم به اون احساس داری چون هرروزموقع اومدنش منتظرش بودی ودیرمیکردنگران میشدی

سرم روانداختم پایین وگفتم

-مامان بیشترازاین دیگه خجالتم نده!

مامان هم اشک توی چشماش جمع شدوگفت

خداروشکرکه توهم بالاخره کسی روکه دوست داری پیداکردی

بعدهم چون دیگه طاقت نداشت درمقابل چشمای متعجب من وطرلان وحسام زدبیرون

حسام-مادرچرااینجوری کرد؟

من وطرلان فقط لبخندغمگینی زدیم واون هم فوراگرفت!آره مامان هنوزازدست خودش ناراحت بود

دوباره لبخندی زدم که طرلان دستم روکشیدونگاهی بهش کردم که گفت

-بیابر*ق*ص

بهش چشم غره ای رفتم که حساب کاراومددستش .امافورابرام پشت چشمی نازک کردوگفت

-حیف اون پسرنازکه میخوادبیادتوی درآکولاروبگیره

بعدهم رفت تاباحسام بر*ق*صه!

یعنی هردوشون به هم میومدن دوتادیوونه ی به تمام معنا!

بالاخره بعدازکلی ر*ق*صیدن خسته شدن.حسام که بعدازدوباره تبریک گفتن رفت بیرون طرلان هم اومدوکنارم نشست وگفت

-حالاچراحلقه رودرنیاوردی؟

لبخندی زدم وگفتم

-دیشب وقتی انداخت دستم میخواستم درش بیارم که گفت به خاطرمن بزاریه امشب دستت باشه من هم دلم نیومددرخواستش روردکنم

طرلان هم لبخندی زدوگفت

-صبح که اومدم صدات بزنم مثل همیشه دستت روروی صورتت گذاشته بودی اومدم دستت روبردارم نگام بهش افتادازتعجب داشتم شاخ درمیاوردم

-مامان چرااینجابود؟

romangram.com | @romangram_com