#چشمان_سرد_پارت_243
اون هم خندیدوبرام آبروهاش روبالاانداخت خنده ای کردم ودستش روگرفتم
وگفتم
-حالانگفتی درخواست ازدواجم روقبول میکنی؟
اون هم بایه حالت بامزه ای احترام نظامی گذاشت وگفت
-بله قربان
اینبارباهم خندیدیم که من دستش روگرفتم وحلقه رودستش کردم که باتعجب گفت
-من بایدبه پدرومادرم هم بگم
-میدونم ومطمئنم که قبول میکنن امافقط همین امشب جلوی من بزاردستت باشه بعدادرش بیاروقتی که اونافهمیدن بکن دستت باشه؟
اون هم بالبخندی سری تکون دادوگفت
-باشه
بعدهم چرخیدطرف خونه وگفت
-فکرکنم تاحالافهمیده باشن که مانیستیم
-بیخیال بابا!اصلابیا نریم داخل حالشون روبگیریم!
-نه خیر!بایدبریم من دلم کیک شکلاتی میخوادکه طرلان خریده
-جدا؟کیکش شکلاتیه؟
-آره!
-ای ول منم خیلی دوست دارم پس بریم تاتموم نشده
اون هم خندیدوگفت
-نترس تموم نمیشه!مثلاقرارمن شمعاروفوت کنماوگرنه که کیک رونمیبرن
-آره درسته امااین آرادی که من میشناسم واسه حال گیری هم شده کیکت روتقسیم میکنه
فکری کردوگفت
-والبته طرلان هم کمکش میکنه
-پس بهتره بریم
دستش روگرفتم وکمکش کردم که تندتربیادوبه سمت داخل ساختمون رفتیم
واسه اینکه کسی متوجه مانشه اول اون بره تو ومن هم ازدرپشتی واردبشم
قبل ازاینکه بره داخل دوباره دستش روگرفتم بهش گفتم
-درضمن خیلی خوشحال شدم
romangram.com | @romangram_com