#چشمان_سرد_پارت_226
بعدهم اومدروبه روم وایسادواونوتوی گردنم دید.دوباره به چشام نگاهی کردولبخندزد
همینجورداشتیم به هم نگاه میکردیم که بازدن درهردومون ازجاپریدیم
برگشتیم طرف درکه طرلان واردشدوبدون توجه به آریاگفت
-سلام آبجی منگلم!بپرآماده شوکه مرخصی!دیگه گفتن بیشترازاین نمیتونن توی دیوونه رواینجا نگه دارن
طرلان همینطورچرت وپرت میبافت واصلاهم به مانگاهی نمیکرد.این عادتش بودکه وقتی پشت سرهم حرف میزنه دیگه چشاش نمیبینه
من هم که مدام ازحرفای اون لبم رودندون میگرفتم.آریاهم که نیشش بازبود
بالاخره آریاباگفتن سلام طرلان خانوم .این رادیوبی بی سی روخفه کرد
طرلان که ازصدای آریاشوکه شده بودفوراگفت
-اِ.سلام!شماکه بازاینجا تلپین؟
که صدای خنده آریابلندشد
خوب که خندیدگفت
-ببخشیددیگه مزاحم نمیشم
بعدهم روکردبه منوگفت
-من دیگه برم
-آریاطرلان منظوری نداشت
اون هم که هنوزآثارخنده توی چهره اش معلوم بودگفت
-میدونم!من هم به خاطراون نمیرم دیگه بایدبرم.
-مطمئن باشم؟
-آره بابا!فعلاخداحافظ
-خداحافظ
بعدهم فورارفت
برگشتم طرف طرلان وباعصبانیت گفتم
-تویه بارنبایدجلوی اون زبون شلت روبگیری؟
طرلان لباش روجمع کردوگفت
-معذرت میخوام
امامن که هنوزازرفتن آریاواینکه هنوزازخانواده خودم کسی بهم تبریک نگفته ناراحت بودم بهش محل نذاشتم ورفتم طرف وسایلم تااوناروجمع کنم
طرلان هم ساکت کمکم کرد
بعدازتسویه حساب هم همراه طرلان به خونه آقای تهرانی پدرشوهرش رفتیم
موقعی که میخواستم ازماشین پیاده بشم
روکردم به طرلان که دیدم هنوزناراحته گفتم
romangram.com | @romangram_com