#چشمان_سرد_پارت_203
-وای به حالت اگه دروغ گفته باشی!فوراطلاق خواهرم رومیگیرم
-توغلط کردی.اصلاتوچکاره ای؟
سینه ای واسن سپرکردوگفت
-همه کاره!
ازحرکتش خنده ام گرفت .مشتی توی سینه اش زدم که فوراخودش روکشیدعقب وگفت
-ای کفنت کنم!این دیگه چی بود؟مگه دستات گرزه؟
من هم گفتم
-تادیگه واسه من شاخ نشی!بزغاله
بعدهم فورابه سمت اتاقم رفتم وجعبه روگذاشتم روی میزم وبرگشتم پایین
باباکه اومدشام روخوردیم ورفتم توی اتاقم تااستراحت کنم
روی تختم درازکشیدم که توجه ام دوباره به جعبه جلب شدبرشداشتم وبازش کردم گردنبندروتوی دستم گرفتم وبهش نگاه کردم
باتصوراون توی گردن طنین لبخندی به روی لبام اومد.گردنبندروب*و*سیدم ودوباره گذاشتمش توی جعبه که یه دفعه یادم اومدروسری طنین روهنوزهم دارم رفتم وازتوی لباسام پیداش کردم وبوییدمش اونوتوی ب*غ*لم گرفتم بعدهم بافکرداشتن طنین خوابیدم
...
آریا
طنین دیگه آروم شده بودوناله نمیکردگرچه خیلی ضعیف شده بودچون نه میتونست غذابخوره نه دیگه توانایی مقاومت روداشت
صبح هارومیرفتم اداره وعصر میومدم بیمارستان بهش سرمیزدم گرچه میدونستم کارم خیلی شک برانگیزه امانمیتونستم دست خودم نبودمخصوصااینکه طنین هم دیگه مثل قبل نبودوخیلی راحت تربامن برخوردمیکرد
جوری که هرکسی میدیدفکرمیکردکه مادوتاخیلی باهم صمیمی هستیم.
همین باعث شده بودوقت وبی وقت بیمارستان باشم حتی موقعی هم که توی اداره بودم ذهنم درگیراون بودواصلاروی کارم تمرکزنداشتم البته نمیدونم چطوربقیه این وضع منوتحمل میکردن وبهم گیرنمیدادن
مامان هم که کلی مهربون ترشده بودومنوبیشتربه رفتن پیش طنین تشویق میکرد
ازموقعی هم که دیده بودش به شدت طرفدارش شده بودطوری که نمیشدجلوش بگی بالای چشم طنین ابروه!البته این درموردخودم هم کاملاصدق میکنه.جرات داری نگاه بدبهش بندازتاچشات رودربیارم بزارم کف دستت.این برای نویسنده بود.هه هه!(زهرمار)
آه!بالاخره تموم شد!وسایلم روجمع کردم وازاداره خارج شدم برای دیدنش عجله داشتم اماخوب میدونستم تاساعت چهارکه وقت ملاقات نمیتونم ببینمش
رفتم خونه وبعدازخوردن ناهاروکمی استراحت بلندشدم تابرای دیدنش آماده شم
نمیدونم چرادلم میخواست خوب لباس بپوشم البته همیشه سعی میکردم خوش تیپ باشم یعنی هستم(کم برای خودت نوشابه بازکن.سیاه سوخته)
امایه مدت بودتوی لباس پوشیدنم بیشتردقت میکردم
یه پیراهن مردونه سرمه ای باشلوارراسته ی سرمه ای سیرپشیدم آستینای پیراهنم روبالادادم وساعتم روبستم وبعدهم کت بلند ومشکیم روبرداشتم وازاتاق اومدم بیرون
romangram.com | @romangram_com