#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_59

ــ باش تا صبح دولت ات بدمد. در را باز کردم و خودم را انداختم تو کلاس. استاد نیامده بود و این مراتب آرامشم را فراهم کرد.چشم چرخاندم در کلاس ؛ ردیف جلو ارغوان و فاطمه پهلو به پهلو نشسته بودند.چه می دیدم جناب مانی که نام فامیلش را نمی توانستم به خاطر بیاورم ، نشسته بود کنار ارغوان و داشتند با هم پچ پچ می کردند. آن لیخند گوشه ی لبان ارغوان دقیقا در آن لحظه چه حرفی برای گفتن داشت ؛ که من نمی فهمیدم. صدای سرفه ی امیرعلی مرا به خود آورد و صداش که از فاصله ای خیلی نزدیک گفت :

ــ چی اینجوری میخکوبت کرده غزال؟ آخ ؛ که دوست داشتم با مشت بکوبم تو صورت خوشکلش که انقدر به این نام های عاریه صدام نکند. محلش ندادم و مستقیم رفتم سمت بچه ها. کیفم را انداختم روی صندلی بغل دست فاطمه و گفتم :

ــ سلام رفقا .

سر هر سه به سمت بالا چرخید و همزمان گفتند سلام.

یاد گروه سرود مدرسه ی ابتداییمان افتادم و خنده ام گرفت و گفتم :

ــ چه هماهنگ!

صدای امیرعلی باز از بالای سرم آمد :

ــ گروه سرود دانشکده ی علوم پزشکی تقدیم می کند!

از نزدیکی افکارمان یک لحظه جا خوردم. برگشتم که نگاهش کنم اما ارغوان اجازه نداد و گفت:

ــ نیومده باز شروع کردی آقا پسر؟ امیر علی دستی به سرش کشید و رو به ارغوان گفت :

ــ احیانا منظورت که من نیستم؟ ارغوان چشم غره ای بهش زد و رویش را برگرداتد و زیر لب ایشی گفت. صدای فاطمه باعث شد به او نگاه کنم . یک چشمک زد و گفت :


romangram.com | @romangram_com