#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_58

لبخندی لبان خوش فرمش را از هم باز کرد و ابرویی برام بالا انداخت . بیشتر عصبانی شدم . اما نمی خواستم او این را بفهمد . در حالی که به سمت کلاسم راه می افتادم یک نگاه گذرا بهش کردم و گفتم :

ــ صبر می کنم تا خودت خسته بشی !

دنبالم را افتاد . قدم هاش را با من هماهنگ کرد و گفت :

ــ چرا انقدر سرسختی ؟ تو این دو ماه هر وقت دیدمت عجله داشتی ؛ یا داشتی از اتوبوس پیاده می شدی یا داشتی سوارش می شدی . زندگیت چقدر شلوغ پلوغه که فرصت نداری یکم خوش بگذرونی ؟

با آرامش کامل به سویش برگشتم و گفتم :

ــ خوش گذرونی از نظرت اینه که با تو باشم ؟

لبخند اغوا گرانه ای زد :

ــ خوشم می یاد که گیراییت خیلی قویه !

خنده ای تمسخر آلود بردم :

ــ چه خوب شد اینو فهمیدی ! اینم تو گوش ات فرو کن تو آدم من نیستی! منم اهل خوش گذرونی اینجوری نیستم !

رسیدیم به در کلاس . دستم را گذاشتم روی دستگیره و نگام را دادم به نگاه خاکستری اش که رگه هایی از قرمز توش می درخشید . مستقیم نگام کرد وگفت : ــ جوجه رو آخر پاییز میشمارن غزال ؛ تا حالا هیچ کس نتونسته از دام من فرار کنه ! هیچ کس بهم نه نمی گه ؛ تو هم نمی تونی دووم بیاری ! بالاخره تسلیم می شی! اینو بهت قول می دم. ابروهام پرید بالا چه اعتماد به نفسی! دلم خواست بگویم اعتماد به سقفت از پهنا تو حلقم اما خب از من بعید بود ، نبود؟ به جایش با نگاه عاقل اندر سفیهی گفتم :


romangram.com | @romangram_com