#چادر_گلی_پارت_95

نازگل دخترش رو می آورد پیش ماهرخ، بلکه یه کم حالش خوب شه، اما دریغ از یه نگاه.

یه روز وقتی ماهرخ حواسش نبود رفتم تو سالن. دیدم شالش رو برداشته و داره خودش رو تو آینه نگاه می کنه. من رو که دید هول شد و آینه رو پرت کرد و شالش رو با عجله پوشید. از این حرکتش حالم گرفته شد. از این که ماهرخ خجالت می کشه پیش من راحت باشه دلم گرفت.

رفتم کنارش، دستم رو حلقه کردم دور شونه اش:

ـ ماهرخ، خانم خوشکل من، 1چرا شال می پوشی آخه؟

ـ همین طوری، راحت ترم.



ـ مگه من شوهر تو نیستم؟

ـ خوب؟

ـ هستم یا نه؟

ـ بله.

ـ پس چرا پیش من راحت نیستی؟

ـ شهرام تلویزیون رو روشن می کنی؟

ـ چرا بحث رو عوض می کنی، جواب منو بده؟

سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت. نفسم رو فوت کردم بیرون و دیگه چیزی نگفتم. فقط آینه اش رو از رو زمین برداشتم و دادم بهش و برگشتم تو اتاق.

چکار کنم؟

من باید چکار کنم که ماهرخ از این حال و هوا دربیاد؟

خدا منم آدمم، چرا باهام اینجوری می کنی؟

صدایی که از گوشیم بلند شد، از فکر درم آورد.

صفحه گوشیم رو باز کردم. یه تبلیغ درمورد کاشت مو اومد رو صفحه گوشیم. عکس یه سر بی مو، و بعدش که مو کاشته.

خودشه!


romangram.com | @romangram_com