#چادر_گلی_پارت_120
- آشتى؟
- نچ!
-چرا؟
-كم بود!
اومد رمانتیک ترش کنه که آيفون زده شد.
- اى خروس بى محل، و غرغر كنان به سمت آيفون رفتم.
بلاخره رسيدن.
در باز شد و يكى يكى اومدن داخل. هم همه ى سلام و احوال پرسى كل خونه رو گرفته بود. دلژین از ترس تو بغل ماهرخ قايم شده بود.
بچه تا حالا اين صداهارو نشنيده بود. شيرين به سمت ماهرخ اومد و دلژین رو ازش گرفت و همزمان گفت:
- سلام عمه، سلام عسل، سلام خوشمزه!
دلژین فقط نگاه اش مي كرد. اولش تعجب كرده بود، ولى بعد ريز ریز برا شيرين می خنديد.
هراز گاهی هم مثه طوطی کلمه های شیرین رو تکرار می کرد.
خدا رو شكر همه دلژین رو به عنوان نوه قبول كرده بودن.
اون شب به خوبى گذشت و پشت سرش بقيه روزها به سرعت مي گذشتن. ماهرخ به خاطر اينكه شيمى درمانى نمي شد، موهاش در اومده بود، حالش هر روز بهتر از قبل مي شد. دلژین ياد گرفته بود بگه مامان، بابا، آب و خيلى كلمه هاى ديگه كه نياز به ترجمه ماهرخ داشت. زندگيمون رنگش عوض شده بود. خونمون پر شده از صداى جيغ جيغ كردن هاى ماهرخ و دلژین، و من خوشبخت ترين مرد اين خونه ام.
٭٭٭٭٭
ماهرخ
٭٭٭٭٭
- شهرام، من آماده ام.
- باشه، سوار شيد الان ميام.
بعداز چند دقیقه به سمت خونه مامان اینا حركت كرديم.
romangram.com | @romangram_com