#چادر_گلی_پارت_119
و بعد گرمى حلقه ى دستش رو دور خودم حس كردم.
همه چيز آماده بودو نزديك اومدن مهمون ها.
- شهرام من برم آماده شم.
- برو، من چى بپوشم؟
- پيرهن سفيد تو! نه پيرهن گلبهى بپوش با شلوار مشكى.
- باشه مامان جون ( با يه خنده موذيانه)
پشت چشمى برام نازك كرد:
- من فقط مامان دلژینم!
و به سمت اتاقش رفت. بعد از نيم ساعت از اتاق اومد بيرون.
قامت ماهرخ تو لباس گلبهى گلدارش به چشم مي اومد. روسري اش رو به زيبا ترين شكل ممكن سر كرده بود. لباس دلژینم با خودش ست كرده بود.
- اى نامردا مادرو دختر با هم ست كردين؟
- آره دلت بسوزه، دخترم هميشه با منه.
- خيلى خوب اينجورياست، الان مي رم سالاد رو بهم مي ريزم.
و دوییدم سمت آشپزخونه.
وقتی دید جدی جدی رفتم سراغ ظرف سالادا با جیغ گفت:
- نه، نه، نه، تسليم.
و يه دستش رو بالا برد و دوباره ادامه داد:
- اصلا هر چى تو بگى همسرم!
-نه ديگه، من الان بهم برخورده، بايد از دلم درارى!
و اومد سمتم و لبش رو گذاشت رو گونم.
romangram.com | @romangram_com