#چادر_گلی_پارت_112
- نمي دونم ، هرچى صلاح می دونی انجام بده.
و به سمت مركز خريد حركت كرديم.
این اولین باری بود که برای یه بچه، اونم بچه ای که از الان به بعد دخترمه خرید می کردم.
تخت و کمدش رو با یه ماشین باری فرستادیم در خونه، لباس هاش رو هم خودمون آوردیم.
اتاقی که درش روبروی اتاق خودمون باز می شد رو انتخاب کردم.
ترکیب کمد وتخت و گهواره ی سفید، با فرش و لوستر و تزئینات بنفش. یه اتاق دخترونه ی کوچک و آروم.
برگشتم تو اتاق خودم بقیه خرید هارو بردارم که تلفن داخل سالن زنگ خورد.
واسه اینکه دلژین از صداش بیدار نشه، زود تلفن اتاق خودم رو جواب دادم. همزمان که من گوشی رو برداشتم، شهرام هم گوشی رو برداشت.
صدای بابام پیچید تو گوشی:
ـ الو شهرام، برو یه جا که ماهرخ صدات رو نشنوه.
خواستم گوشی رو بذارم ولی کنجکاو شدم. چرا شهرام بره جایی که من نشنوم؟!!
چی شده؟
یه عان دلهره گرفتم.
شهرام رفت تو حیاط:
ـ الو، اومدم تو حیاط. ماهرخ داره اتاق دلژین رو آماده می کنه.
ـ ماهرخ خوش حاله؟
ـ حسابی که درگیره بچه داری شده. فکر کنم بدش نیومده باشه.
ـ خدا خیرت بده پسرم، می دونی چه ثوابی کردی؟ هم یه بچه رو به فرزندی گرفتی، هم دل دختر من رو شاد کردی خدا ازت راضی باشه باباجان.
ـ بابا من بخاطر ماهرخ همه کاری می کنم، این که چیزی نیست.
romangram.com | @romangram_com