#چادر_گلی_پارت_111
ـ دوست داشتنیه!
شهرام: جدا؟ پس موافقى همين رو به فرزندى قبول كنيم؟
- هر چى تو بگى شهرام.
خانم لواسانى: مباركه، پس تا شما كارهاى دفتريش رو انجام مي دين، مي گم بچه رو آماده كنن.
شهرام هم خوشحال وخندون رفت كه يه سرى چيز بنام دخترمون بزنه.
نشستم تو اتاق كه بچه رو بيارن. بعد از نيم ساعت شهرام اومد.
- چى شد شهرام؟
- هيچى فردا بايد برم محضر، نياوردنش؟
ـ نه هنوز.
در همين حين خانم لواسانى و يه پرستار كه بچه بغلش بود با يه ساك دستی وارد شدن.
- بفرماييد اينم گل دخترتون، راستى اسمش دِلژین هست. شما مى تونى اسمش رو موقع گرفتن شناسنامه عوض كنى، ولى به اين اسم عادت داره.
شهرام: ماهرخ ببين، اين پارچه دورش شبيه چادر گل گلی تو هست.
- آره، چه جالب، دخترم ازالان بامن ست کرده.
ـ خدا مي دونه تو اون چادر رو دوس دارى، وقت و بى وقت مي ذارتش سر راهت.
خانم لواسانی: آقای شمس، ما امکان نداره بدون کارهای محضری بچه رو تحویل کسی بدیم، ولی بخاطر شناختی که از پدرتون داریم، الان این کاررو انجام دادیم. سعی کنید فردا صبح اول وقت تمام کارهای باقی مونده رو انجام بدید.
شهرام: اطاعت. مرسی از لطفتون.
بچه رو بغل كردم و بعد از برداشتن مدارك و خداحافظى از اونجا بیرون اومديم. که شهرام با ذوق گفت:
- بريم براش خريد.
- الان؟
آره، بعدش هم مي ريم خونه مامان اينا، يا نه همه رو شام دعوت مي كنيم خونه خودمون.
romangram.com | @romangram_com