#چادر_گلی_پارت_102

وبعد خيلى آروم، خم شد و لبش رو گذاشت جاى نيش زنبوره! خيلى تعجب آور بود. اين كار از ماهرخ بعیده!

لبش رو برداشت و مهربون تراز همیشه نگاه ام کرد وگفت:

-تو به خاطر من موهات رو زدى شهرام، اگه زنده موندم جبران مي كنم.

- ماهرخ، ماهرخ، ماهرخ. زبونم مو درآورد بس که گفتم این حرف رو نزن.

- خوب شهرام اين حقيقته، من موندنى نيستم، نمي دونم شايدم باشم، اما...

یه مکثی کرد و آب دهنش رو قورت داد و ادامه داد:

ـ اما در هر صورت تو مرد مهربون منى!

وای خدا توبه!

آفتاب از کدوم طرف دراومده یعنی؟

دستش رو كشيدم و نشوندمش رو پام:

- ماهرخ، ديگه هيچ وقت اين حرف رو نزن، مي دونى اگر يه تار موت كم شد، من مي ميرم؟

- يه تار مو؟ ديگه مويي برام نمونده!

سرش رو انداخت پایین و بغضش ترکید.

- درست مي شه، به خدا دوباره خوب مي شى، موهات در مياد. ماهرخ نگاه ام كن، گريه نكن، ببين منو.

با دستام صورت پر از اشكش رو بالا آوردم.

- ماهرخ تو منو دوست دارى؟

فقط نگاه ام مي كرد.

- ماهرخ گريه نكن، جوابم رو بده، تو منو دوست دارى؟

- خوب معلومه.

- عاشقمى؟


romangram.com | @romangram_com