#بوی_نا_پارت_357
-چی شده؟
-چشمام کور شده!چراغ خونه م خاموش شده!دلم شیکسته!جیگرم سوخته!قوت زانوم رفته!دیگه می خواستی چی بشه؟
» نگین پاي تلفن زد زیرگریه و گفت «
-تو رو خدا اینجوري حرف نزنین بابا جون!من مجبور بودم!
-خیلی خب!خیلی خب!حالا که دیگه گذشته اما می شه جبرانش کرد!
» نگین ساکت شد که حاج حسن گفت «
-حاج عموت یه خونه ي ویلایی تو زعفرانیه داده به مهرداد!الانم دارن تمیزش می کنن!منم سفارش دادم که همه چی از وسایل زندگی برات ببرن اونجا!یه ماشین م برات فرستادم!عصري با شوهرت برین اونجا!ماهام می ایم!
» نگین یه خرده دیگه مکث کرد و بعد گفت «
-شما از کجا می دونین بابا جون؟
-می دونم!می دونم!تو زنگ بزن به مهرداد،همه چی رو بهت می گه!فعلا م برو کارات رو بکن و آماده شو براي عصر!
» نگین با حالت شک و دو دلی گفت «
-چشم آقا جون!
-دیر نکنین!
-چشم!چشم!
-فعلا خداحافظ!
-به امان خدا!
» نگین تلفن رو قطع کرد که بلافاصله مهرداد زنگ زد و گفت «
-الو!
-مهرداد!
romangram.com | @romangram_com