#بوی_نا_پارت_356


-داره اما اون این چیزا رو چه می فهمه!

-خودم برم اونجا؟

-نه!نمی خواد!حسین رو می فرستم که تحویل بگیره!کی قراره برن اونجا؟

-تا ظهر!

-الان می فرستمش!

-پس بگو از همه چی سیاهه بگیره!

-می گم بگیره!

» بعد حاج حسن آروم آروم گفت «

-دادم براي قوام آب تربت بیارن،امشب که به امید خدا رو به قبله شدي،بچکونن تو حلق ت!

-آدم یه همچین وقتی که بچه هاش دارن می رن خونه ي نو این حرفا رو می زنه؟

-لا اله الا الله!زبونم لال!ایشالا خوشبخت بشن!به مبارکی و سلامتی!

-ایشالا!ایشالا!برو بذار حسین رو بفرستم مال بی صاحاب هپل هپو نشه!

-چشم!چشم!خداحافظ شما حاج آقا!

-خداحافظ شما حاج آقا!

گوشی رو دوتاي گذاشتن و حاج عباس،شاگردش رو فرستاد خونه ي زعفرانیه که جهیزیه و ماشین رو تحویل بگیره. حاج حسن م تلفن رو برداشت و یه زنگ زد به نگین و تا نگین شماره ي باباش رو دید و زود موبایل رو جواب داد و گفت

-سلام بابا جون!طوري شده؟

-سلام بابا!نه،طوري نشده!

-شما حالتون خوبه؟

-نه دخترم!چه حالی؟چه احوالی؟

romangram.com | @romangram_com