#بوی_نا_پارت_303


اقا جون شما اگه تو موقیعت من بودین حاضر می شدین مامانم رو ول کنین؟!

خفه ! فوضولی موقوف!پاشو برو دنبال کارت!

مهرداد که بغض نشسته بود تو گلوش اروم از جاش بلند شد و از شالن رفت بیرون و رفت طرف اتاق مادرش جلو در اشپزخونه چشمش افتاد به پري که داشت اروم گریه می کرد.یه لبخند تلخ بهش زد و رفت طرف اتاق و در زد و اروم درو باز کرد.

» لیلا خانوم رو تختش نشسته بود واونم داشت گریه می کرد که مهرداد تند رفت جلوش و بغلش کرد و گفت

مامن جونم نبینم گریه کنیا!

» لیلا خانم محکم مهرداد و بغل کرد و همونجور که اشک از چشماش می اومد پایین گفت «

اگه بچه ي منی و من بزرگت کردم که همین الان میري دست زنت رو میگیري و با خودت می بري!اون الان امیدش به توئه!اگه امروز به نگین زور بگی مطمئن باش دیگه زندگیت زندگی بشو نیست و زنت هیچ وقت زنت نیست!مجبوري تحملت می کنه!

می دونم مامان جون! می دونم!

برو مامان جون! من تمام طلا و جواهرامو گذاشتم تو جعبه!کاغذ خریداشم هست!برو بفروش و یه جارو رهن کن!منم هر جوري هست کمکت می کنم و اوضاع رو برات جور می کنم اما نذار تو این امتحان رد بشی!الان زنت داره تو رو نگاه می کنه!یادت نره!

نه مامان جون ! خیالتون راحت باشه!بابا گفته دیگه م کارخونه نرم!

اون زده به کله اش ! دیوونه شده!کینه کورش کرده!

عیبی نداره ! خدا بزرگه!

من تو حسابم پول دارم اما فردا می تونم بگیرم!امروز نمی شه!

خودم دارم مامان جون ! خودم دارم!فقط کاشکی اینطوري نمی شد!اگه می دونستم بابا می خواد از طریق من انتقامشو از عمو بگیره امکان نداشت اینطوري خودمو بازیچه دستش کنم!

درست می شه مامان جون ! مطمئن باش!بهت قول می دم!

شما خودتون رو ناراحت نکین!شما ناراحت باشین منم ناراحتم!

نه مادر حون من ناراحت نیستم!

معلومه!

» لیلا خانم اشک هاشو پاك کرد و به زور لبخند زد.مهردادم یه لبخند زد و از جاش بلند شد و گفت «

romangram.com | @romangram_com