#بوی_نا_پارت_271
خدا نکنه بابا جون! ایشالا شما صد سال دیگه هم زنده باشین! اي پري خانم! کو اون بادمجونه!
» پري خانم که دم در اشپزخونه واستاده بود گفت «
الان که حاضر نیست مهرداد خان!حاج اقا همیشه ساعت سه میان خونه!
» تا حاج عباس چشمش افتاد به پري خانم و بازم داد زد و گفت «
الهی تو ور بپري دختر!باز از این لباسا پوشیدي؟!اون مرتیکه ابرام غیرت نداره جلو تو رو بگیره!
» مهرداد یه نگاهی به پري خانم کرد و گفت «
باباجون این بیچاره که لباسش پوشیده و مرتبه!
» حاج عباس یه نگاهی به پریکرد و وقتی دید مهرداد راست می گه تند گفت «
دیروز رو می گم!
» لیلا خانم که داشت چپ چپ به حاج عباس نگاه می کرد گفت «
دیروز که این بیچاره اینجا نبود! شما اومدین رفته بود خونه شون!
» حاج عباس براي اینکه جریان رو ماست مالی کنه گفت «
همون تو خونه شونو می گم دیگه!زن باید حنی وقتی هم که تنهاس پوشیده باشه!عفت و پرهیزگاري رو رعایت کنه!پاکدامن باشه تا عاقبت بخیر بشه!بپر برو بادمجونا رو سرخ کن که گشنمه!
باباجون مهدي خان که رفت چلو کباب بگیره!
مگه نگفتی کشک بادمجون رو به عنوان اردو می خورن!
تو رستوران گفتم اقا جون!
فرقی نداره!حالا ماهام کشک و بادمجون رو می خوریم شب چلو کباب رو!بریم دست و صورتمون رو بشوریم که خلق مون جا بیاد و بشینیم دور هم گپ بزنیم که این روزا دیگه تکرار نمی شه!
» بعد همونجور که می رفت طرف دستشویی گفت »
پس خان عمونم به نگین زنگ زده!
romangram.com | @romangram_com