#بوی_نا_پارت_263

-نه بابا جون،طوري نشده فقط زنگ زدم بهت بگم یه وقت تو شرکت ناهار نخوري آ!

-براي چی؟!

-مادرت امروز برات قورمه سبزي درست کرده که دوست داري!اونم چه قورمه سبزي اي!همین الان شرکت رو تعطیل کن بیا دور هم ناهار بخوریم!

-آخه بابا جون ساعت تازه یک و ربعه!زوده!

-زود کدومه؟همین الان شم براي ماها که سن و سالی ازمون گذشته دیره!امروز باشیم یا فردا!کسی چه می دونه!پاشو بیا بابا جون!چقدر امروز هوس کردم که با دخترم ناهار بخورم!

-شما الان کجایین!؟

-من؟!

-بعله!

-والا حجره بودم یه مرتبه انگار دلم از اینجا کنده شد و هواي دخترم زد به سرم!دیگه هیچی نفهمیدم و حجره و کار و زندگی م رو ول کردم و راه افتادم طرف خونه!الان تو راهم!تا تو حرکت کنی و منم رسیدم!به به که چه ناهاري امروز بخورم که تا آخر عمر یادم نره!پاشو بیا بابا جون!پاشو!خواحافظ!

-الو!بابا جون!الو!

» حاج حسن تلفن رو قطع کرد که نگین یه نگاه به مهرداد کرد و گفت «

-دیدي حالا؟!من بابا مو میشناسم!

» تا مهرداد اومد یه چیزي بگه که موبایل اونم زنگ زد و مهرداد یه نگاه بهش کرد و گفت «

-حاج عباس م خبر رو دریافت کرد!

» بعد موبایلش رو روشن کرد و گفت «

-سلام عرض شد حاج آقا!

» از اون ور حاج عباس تند گفت «

-سلام به روي ماهت پسرم!حاج آقا چیه؟وقتی خودمون هستیم و کسی نیست،به من بگو بابا!آخ که چقدر دلم ضعف می ره واسه بابا گفتن آي تو!

-الهی من دور شما بگردم که چقدر با پسرتون یگانه این!


romangram.com | @romangram_com