#بوی_نا_پارت_262

پنج دقیقه،شیش دقیقه،هفت دقیقه!

» مهرداد آماده شد دیگه کم کم بره که دید نگین از شرکت اومد بیرون!تند رفت جلوش و گفت

-آفرین!حالا شدي یه همسر خوب و خوشگل و وفادار!

-می دونی که تنهات نمی ذارم!

-منم تنهات نمی ذارم!حالا هر چی که می خواد بشه!به عمو زنگ زدي؟

-نه!اما مطمئن باش تا چند دقیقه ي دیگه می فهمه!

-تو شرکت مامور داره؟!

-آره.

-ناراحت نباش!باباي منم تو کارخونه دو سه تا جاسوس برام گذاشته!حالا بیا سوار شو بریم!به به که چه روز

خوبیه!چقدر شما دختر عمو امروز خوشگل شدي!

-حوصله ندارم!

-غصه نخور!همه چی درست می شه!حرف عمه یادت رفت؟مهم اینه که ما با هم باشیم!بیا سوار شو!

دوتایی سوار ماشین شدن اما هر دو غمگین!یه نیم ساعت بعد رسیدن جلو یه رستوران و پیاده شدن و رفتن تو و غذا سفارش دادن که موبایل نگین زنگ زد و نگین یه نگاهی بهش کرد و گفت

-خبر مخابره شد!بابامه!

» نگین موبایل رو روشن کرد و گفت «

-سلام بابا جون.

» از اون ور حاج حسن م گفت «

-سلام بابا جون،چطوري؟

-ممنون،خوبم!طوري شده؟


romangram.com | @romangram_com