#بوی_نا_پارت_254
نخیر ! شما باید اینجا زندگی کنین!
» تو همین موقع سارا خانم گفت «
اخه این حرفا چیه می زنی؟! چرا نمی زاري اینا برن سر خونه و زندگی شون؟! یه اپارتمان براشون بگیر برن زندگی شونو شروع کنن مرد!
من دختر بزرگ نکردم که سر پیري من و ول کنه بره!
مگه من نبودم که بعد عروسی اومدم خونه ي تو؟! مگه همه ي دخترا این کارو نمی کنن؟!تازه اگه این حرف تو درست باشه دختر باید بره خونه ي شوهر نه اینکه شوهر بیاو خونه ي دختر!
وقتی پدر دختر وضع مالی ش خوبه چه اشکالی داره که شوهر بیاد خونه ي دختر؟!
اه وضع مالی پدر شوهرم خوبه ! خوب چه اشکالی داره دختر بره خونه ي شوهر؟!
خاانم با من یکه به بدو نکن!حرف همینه که گفتم ! یا اینجا یا هیچ جا!
اگه مهردا دزنش رو بخواد چی؟!قانونا می تونه بیا دزنش رو با خودش ببره!
اولا که غلط می کنه! دوما که هیچ وقت مهرداد این کارو نمی کنه!سوما که اگرم بر فرض محال یه همچین کاري کرد دخترم باید ازش طلاق بگیره!اگرم نگرفت دیگه دختر من نیست!دیگه م حرفی نباشه!
اینو حاج حسن گفت و سارا خانم ساکت شد و نگینم برگشت تو اتاقش و به مهرداد تلفن کرد و جریان رو با گریه بهش گفت و مهردادم کمی باهاش حرف زد و دلداریش داد و تلفت رو قطع کردن و رفتن گرفتن خوابیدن تا ببین صبح چی می شه!
فردا صبحش مهرداد رفت سر کارخونه که سر ساعت نه و نیم نگین بهش تلفن کرد و مهرداد جواب داد
الو مهرداد!
سلام صبح بخیر!
سلام ! فعلا که خیر نیست!
چرا؟!
تو به این اوضاع میگی خیر ؟!
خودتو ناراحت نکن! درست می شه!
دیشب تا صبح نخوابیدم!
romangram.com | @romangram_com