#بوی_نا_پارت_222


» بازم پرثی خندید که مهرداد گفت «

-پس رفتم!

-ا ... اقا!

-بعله!

-یه خورده صبر کنین! انقدر زود که...

-زود کجا بود ! بدبخت یک ساعته داره با من چونه می زنه و من هی می ام و می رم مثلا گفتم که تو راضی نیستی!

» پري خندید و گفت «

-فهمیدم اقا ! می دونستم دارین یه کارایی می کنین!

-بات حق طلاق و کار و درس و تمام زندگیش رو گرفتم ! حواست باشه!

-ممنون اقا ! ممنون !اما حاج اقا چی ؟

-اون با من ! خیالت راحت باشه!

حالا یه خورده بریم جلو تر! «

مهرداد از حاج عباس اجازه ي ازدواج پري خانم رو گرفت.بعدش یه تلفن زدن به دایی پري خانم که تو شهرستان بود و جریان رو بهش گفتن.قرار شد اقوام شون که سی چهل نفر بودن با یه اتوبوس براي عروسی بیان.

حاج حسنم به ابرام اقا اجازه ي ازدواج رو داد و ابرام اقا به اقوامش تو شهرستان تلفن کرد و جریان رو گفت و اونام که همین حدود سی چهل نفر بودن قرار شد براي عروسی بیان.

عروسی پري خانم و ابرام اقا درست یه هفته بعد از نامزدي نکین و مهرداد افتاد.

حالا بریم سر نامزدي!

حاج عباس و حاج حسن یه خونه ي ویلایی خیلی بزرگ رو براي نامزدي گرفته بودن و از سه روز قبل اونجا رو براي جشن اماده کردن.شام نامزدي رو هم مهرداد سفارش داد و موزیکم قرار شد پسر حاج علا بفرسته.

حالا شب نامزدیه و حاج حسن و حاج حسن و لیلا خانم و سارا خانم با زیور خانم و پري خانم و مهدي خان و ابرام اقا از دو ساعت قبل رفتن اونجا که اگر کمی و کسري چیزي بود بر طرف کنن.

نگینم رفته ارایشگاه و قراره مهرداد بره دنبالش.

romangram.com | @romangram_com