#بوی_نا_پارت_221


-ابراهیم اقا خیالت راخت باشه ! من قول همه چیز رو از طرف بابام بهت می دم ! مطمئن باش!

-خدا شما رو هم از بزرگی من نکنه!

-خب ! حالا بزارین من یه بار دیگه برم ببنم خدا چی می خواد!

!» اینو گفت و رفت تو و رفت تو اشپزخانه که چشماي منتظر پري خانم افتاد بهش «

-یه چایی دیگه بریز پري خانم که خسته شدم!

-چشم اقا!

» پري خانم تند یه چایی ریخت که مهرداد گفت «

-این ابرام اقا ازت خواستگاري کرده!

-از من اقا!

» برق شادي تو چشماش نشست ! صورتش گل انادخت ! خودشم فهمید و سرش را انداخت پایین که مهرداد گفت «

-برات تا اونجا که می شد چوب ا رو زدم ! فقط مونده جواب تو که از که از قبل فهمیدم چیه!

-اختیار دارین اقا!

-ازش خوشت اومده ؟

-والا چی بگم اقا ؟!

-هر چجی تو دلت هست بگو!

-والا هر چی شما و خانم و حاج اقا بفرمایین!

-یعنی بعله ؟

» خندید و هیچی نگفت «

-برم جواب بعله رو بهش بدم!

romangram.com | @romangram_com