#بوی_نا_پارت_206
-شما چرا زحمت می کشین؟تا من اینجا هستم که نباید شما کار بکنین!
-خدا شما رو حفظ کنه!اما چرا پري خانم اینا رو یکی یکی می ده؟
-آخه دارن از تو کابینت،از زیر طرف و ظروف درشون می ارن،می رم الان یکی دیگه می ارم!
-دست شما درد نکنه!
ابرام آقا دویید و رفت تو آشپزخونه.پري خانمم همونجور که دستش به کار بود،چشمش م به در آشپزخونه بود که کی ابرام آقا می آد!تو همین موقع سر و کله ي ابرام آقا باز پیدا شد و گقت
-ببخشین تو رو خدا که بهتون هی زحمت می دم آ!
-اختیار دارین!
-یه مجومه ي دیگه م می خوان!
-چشم!الان یکی دیگه م می دم خدمت تون!داشتین می فرمودین!
-عرض می کردم!والا حاج آقا خیلی وقته اصرار دارن که من ازدواج کنم اما به دختر مورد علاقه م برنخورده بودم تا اینکه...
» دیگه خجالت کشید بقیه ش رو بگه که پري خانم اومد به کمکش و گفت «
-تا اینکه چی؟
» تا ابرام آقا اومد حرف بزنه،مهرداد که از قبلش حواسش به این دو تا بود و اومده بود نزدیک آشپزخونه،گفت
-تا اینکه گوشت این گوسفنداي بیچاره تو این گرما کپک زد و از بین رفت!
«ابرام اقا و پري خانم تند خودشونو جمع و جور کردن که مهرداد گفت«
-ابرام اقا!
-بله اقا؟!
-فکر میکنی گوشت این 2 تا گوسفند چند تا جمعه احتیاج داره؟
-والا اقا باید دید!همینجوري نمیشه حساب کرد
romangram.com | @romangram_com