#بوی_نا_پارت_205

-خانم؟!منظورتون زن بنده س؟

-بعله خوب!

» ابرام آقا یه لبخند معنی دار زد و گفت «

-بنده هنوز مجردم خانم محترم!

-ا ي واي!راست می گین؟!

-بعله!یعنی چند وقتی یه که خیال ازدواج دارم اما تا امروز به همسر دلخواهم بر نخوردم!

-جدي؟!

-بعله!البته تا امروز!یعنی تا یه ساعت پیش!

-تا یه ساعت پیش؟!

-شایدم یه ساعت و نیم!ببخشین!اجازه بدین این مجمعه رو ببرم بدم،بعدش اگه شد می آم خدمت تون و...

-خواهش می کنم!اگه چیز دیگه م خواستین تشریف بیارین!

-چشم!چشم!با اجازه!

-بفرمایین!

اینا رو پري خانم با ناز و لبخند می گفت و ابرام آقام که قند تو دلش آب می کردن با یه خنده تحویل می گرفت.طفلک با هر بار اومدن و رفتن تو آشپزخونه،بیشتز گرفتار کمند عشق پري خانم می شد!خلاصه جمعه ي دومی رو هم برد و داد که بازم اوس مراد گفت

-اینم کمه!یکی دیگه م بیارین!

-چشم!الان می آرم!

» مهدي خان اومد بره تو خونه که بازم ابرام آقا گفت «

-مهدي خان!

-بفرمایین!


romangram.com | @romangram_com