#بوی_نا_پارت_181

-منزل حاج آقا عباس؟

-بعله!بفرمایین!چه فرمایشی دارین؟

-گوسفند آوردیم!

» یه مرتبه حاج عباس که عصبانی بود گفت «

-حالا آوردي مرد حسابی بلانسبت!

-ببخشین حاج آقا!شرمنده بخدا!والا همچین ترافیک بود که خودمون داشتیم خفه می شدیم!

-یالا یالا!خوبه درست به موقع رسیدین!معطل ش نکن!بزنش زمین جلو پاي حاج آقا داداش!امان از دست شما

کاسکاراي بدقول!

» بعد همونجور که با چشماش داشت دنلاب گوسفند می گشت گفت «

-می بینین حاج آقا!یه کار ازشون خواستیم آ!

» حاج حسن م که خیلی از کار حاج عباس خوشحال شده بود گفت «

-خودتون رو ناراحت نکنین حاج آقا!مهم صفاي باطن شماس که معرف خاص و عام هس!

-والا دنبال گاو می گشتم که پیدا نکردم!وگرنه باید گاو جلو شما می کشتم!

-شرمنده می فرمایین حاج آقا!

» اون مردا دو تا گوسفند رو کشیدن و زبون بسته ها رو آوردن تو که حاج عباس گفت «

-اوس مراد!بره برام آوردي؟اینا چی اَن؟

-دست شما درد نکنه حاج آقا!اینا هر کدوم شصت و پنج شیش کیلوان!

-گفتم بیام خودم سوا کنم آ!حالا زود باش!یکی ش رو جلوي پاي زن داداش و حاج آقا بزن زمین و اون یکی رو جلوي پاي عروس خانم!

-چشم حاج آقا!


romangram.com | @romangram_com