#بوی_نا_پارت_180

بابا انقدر خودتو بیخودي ناراحت نکن!ما می ریم و یه متن به سلیقه ي خودمون انتخاب می کنیم.اگه قبول کردن که کردن!نکردن،می دیم هر چی خودشون خواستن چاپ کنن اما الحق که نمی شه از بین این دو تا متن یکی ش رو انتخاب کرد.من می گم بدیم هر دو رو با هم روي یه کارت چاپ کنن که در حق هیچکدوم اجحاف نشه!

-آخه من نمی خوام نه بابام نه عموم ازم ناراحت بشن!

-تو غصه نخور!من گردن می گیرم!بگو مهرداد اینجوري سفارش داد!اصلا خودم یه جوري رفع و رجوعش م کنم!

بعد با خنده حرکت کردن و یه خرده بعد رسیدن و پیاده شدن.اونجا پر از مغازه ي کارت عروسی و تبریک و این چیزا بود.رفتن تو چند تاشون و انواع اقسام کارت ها و متن ها رو دیدن و بالاخره متن ش رو خودشون نوشتن و دویست تا سفارش دادن.نگین از همونجا به حاج حسن تلفن کرد که حاج حسن گفت عصر می رن خونه ي حاج عباس که کارت ها رو بنویسن.مهردادم آدرس خونه شون رو داد به اونجا که عصري با پیک کارت آ رو بفرستن و پولش رو حساب کرد و دوتایی اومدن بیرون و با همدیگه ناهار رفتن یه رستوران.بعدشم نگین رو رسوند خونه و قرار شد عصري بیان خونه ي عموش اینا.

اون روز عصر ساعت شیش بود که زنگ خونه ي حاج عباس رو زدن و پري وقتی آیفون رو برداشت و حاج حسن اینا رو دید،زود به لیلا خانم خبر داد و حاج عباس م زود از جاش بلند شد و گفت

-یالا!پري،مهدي خان!مهرداد!بدویین استقبال.

مهرداد که همون جلو در ایستاده بود و داشت می رفت تو حیاط!لیلا خانمم تند کفشاشو عوض کرد و با حاج عباس و بقیه راه افتادن که یه استقبال گرم رو ترتیب بدن!درست وسط حیاط به همدیگه رسیدن و لیلا خانم و سارا خانم همدیگه رو بغل کردن و خوش امد گفتن آ شروع شد!تعارف از همه رقم!اما تعارفات حاج عباس و حاج حسن دیدنی بود!

اولا هیچکدوم همدیگرو نگاه نمی کردن و دوتایی روشون به در و دیوار و آسمون بود.اما حرف شون رو می زدن!

!» حاج عباس اول شروع کرد

-سلام علیکم حاج آقا!

-سلام از بنده س حاج آقا!

-خیلی خیلی خوش آمدین!

ممنون!

-صفا آوردین!

-متشکر!

مزین فرمودین!

-قربون شما!

» تو همین موقع یه مرتبه،همونجور که در باز بود و دو نفر اومدن تو که زود مهدي خان دویید جلو و گفت «

-بله؟!


romangram.com | @romangram_com