#بوی_نا_پارت_172

-منم بگو که فکر کردم دارم سورپرایزت می کنم!حالا با کی اومدي؟

-بگم ناراحت نمی سی؟!

-براي چی ناراحت بشم؟

-با مهران اینا!دختراي عمه عصمت و پسرش ومهران و خواهرش!

-دختره ي زشت ایکبیري!

-به من می گی؟!تو که گفتی ناراحت نمی شی!

-نه بابا به تو نبودم!به خواهر مهران بودم!اما شماهام خوب جولونی دادین ا!

-چهارشنبه سوري اومدیم!یه بارم با بابا اینا اومدم.

-حالا بگو ببینم کیا خواستگارت هستن؟

-خیلیلا!اسماي همه شون که یادم نیست!

-ا...!یکی شون داره می اد ازت جواب بگیره!

-تو همون موقع گارسون از پشت سر نگین اومد که سفارش بگیره و تند مهرداد به نگین گفت«

-جوابشون رو بده لطفا!

«نگین یه مرتبه سرخ شد وگفت«

-من استک می خورم!

«بعد یه چشم غره به مهرداد رفت.مهردادم سفارشش رو داد و گارسون رفت که نگین گفت«

-ترسیدم به خدا!خیلی بدي مهرداد!

-اخه تو هی براي من کلاس میذاري!

-خب تو پرسدي!


romangram.com | @romangram_com