#بوی_نا_پارت_167
-حالا راست بگو!
-راست گفتم!
-بگو به جون تو!
-ا نمی گم دیگه!
-پس جون من راست ش رو بگو!
» مهرداد همونجور که رانندگی می کرد یه نگاه به نگین انداخت و گفت «
-می گفتن یه دختر دایی خوشگل و ناز داریم به اسم نگین که خیلی م مهربونه!بعدشم به من می گفتن که خیلی شیطونه و هر جا که باشه،اونجا پر از شادي می شه!راستش یه بار بهت سلام رسوندم اما!...
-تو!؟
-آره!
-کی؟!
-ولش کن!
-نه!نه!بگو!
» مهرداد یه خرده صبر کرد و بعد گفت «
-راستش همون حدود هیجده نوزده سالم بود!خیلی تعریف تو رو شنیده بودم.یعنی مهران،پسر عمه بتول ازت خیلی تعریف می کرد!اما من نمی فهمیدم که عاشق تو شده!یه روز بهش گفتم از طرف من به نگین سلام برسون.گفت باشه،چند وقتش که دیدمش ازش پرسیدم سلام منو رسوندي؟گفت آره!گفنم چی گفت؟گفت جواب نداد!منم خیلی ناراحت شدم و فکر کردم خودتو خیلی می گیري!یه چند وقت بعدش بازم به فکر افتادم که شاید بتونم یه جوري با تو ارتباط برقرار کنم.براي همین م دوباره به مهران گفتم بهت سلام برسونه و بگه جواب سلام سلامه!اما تا اینو بهش گفتم یه خرده من من کرد و بعد گفت مهرداد راستش اونا از شماها خوششون نمی آد!
» یه مرتبه نگین که خیلی عصبانی شده بود داد زد و گفت «
-مهران اینا رو گفت؟!
-آره!
-عجب آدم بدیه ها!خوب شد بهش جواب رد دادم!
تا نگین اینو گفت و مهرداد محکم زد رو ترمز که نزدیک بود ماشین عقبی بزنه بهش!بعدش یه نگاه به نگین کرد و « گفتم
romangram.com | @romangram_com