#بوی_نا_پارت_166


-یعنی منظورت اینه که ممکنه بچه مون منگل در بیاد؟

-خدا نکنه!

-پس چی؟

-می گم یعنی!

-اگه خدا خواست و تونستیم که چه بهتر!اگرم نشد،من حاضر نیستم دخترعموم رو ول کنم!

-یعنی حاضري بچه دارنشی اما با من ازدواج کنی؟

-آره!

نگین بازم احساس خوشبختی کرد!احساسی که فقط آدمایی می تونن درك ش کنن که یکی واقعا دوست شون داشته باشه!و این احساس رو با هیچی نمی شه سنجید جز با همون احساس

-کاشکی تو رو زودتر دیده بودم مهرداد!

-تقصیر این بابا ایناس!خودشون که با هم قهرن و از موهبت برادري استفاده نکردن هیچ،ما ها رو هم از همدیگه جدا کردن!مجسم کن که مثلا ده دوازده سال پیش بود و تو دوازده سیزده سال ت بود و من هیفده هیجده سالم!بعد بابا و عمو اینا با بقیه جمع می شدن تو یه مهمونی و اونا سرشون به حرف زدن گرم می شد و ما بچه هام می رفتیم دنبال بازي مون!

-واي که چقدر خوب بود اون موقع ها!

-تو یادته؟

آره!همه جمع می شدیم خونه ي یکی و با همدیگه بازي می کردیم.اون وقتا بچه ها یه چیزاي از تو برام تعریف می

کردن!مثلا می گفتند وقتایی که ما نیستیم عمو مهمونی می ده تو چه شیطونیا می کنی!راستش اون وقتا خیلی دلم می خواست تو رو ببینم!حتی چند بار از مامانم پرسیدم که که مثلا عکسی چیزي از تو داره یا نه که می گفت نه!از بچه هاي دیگه م پرسیده بودم اما اونام ازت عکس نداشتن!خیلی دلم می خواست تو رو ببینم!همیشه یه احساس عجیب نسبت به تو داشتم!تو چی؟

-منم دلم می خواست تو رو ببینم!بچه ها ازت خیلی چیزا می گفتن و منم خیلی دلم می خواست ببینمت!

-چی از من می گفتن؟

-می گفتن یه دختر دایی داریم به اسم نگین که زشته و همیشه دماغش آویزونه رو لبش و موهاش ژولیده پولیده س و زیر ناخناش کبره بسته!منم دلم می خواست یه همچین دختر عموي دماغویی رو ببینم و یه دستمال بهش بدم که دماغش رو بگیره!

-مهرداد می زنمت آ!

-آهان راستی!اینم می گفتن که دست بزن داره و همه ش ما هارو کتک می زنه!

romangram.com | @romangram_com