#بوی_نا_پارت_162
-همه ش!؟منظورت چیه؟
-من فقط خودم حدود ششصد نفر مهمون دارم!
-راست می گی؟
-بعله!
-کی آ هستن؟!
-تمام کارمنداي کارخونه و کارخونه هاي اطراف و نمایندگی و خریداران تولیدات کارخونه و...
-شوخی نکن مهرداد!
-بابا من هر چی به بابام گفتم آخه یه نامزدي گرفتن این همه مهمون لازم نداره به خرجش نرفت که نرفت!
-منم به بابام گفتم اما گوش نگرد!
-نمی دونم این همه آدم ار کجا می خوان بیارن!خوبه ازدواج فامیلی یه و اقوام مشترك!
-واي!حتما بابا اینا می خوان تمام بازاریا رو دعووت کنن!می دونی مهرداد چی می شه!من اصلا اینطوري دوست ندارم!
» بعد ساکت شد و یه لحظه بعد گفت «
-اعصابم خرد شد مهرداد!من اصلا اینطوري نمی خواستم!
مهرداد برگشت نگاهش کرد و تا دید تو چشماش اشک جمع شده هول شد و ماشین رو زد یه گوشه و ایستاد و گفت
-ا ا ا ا...!داري گریه می کنی؟!واي واي!چه دختر عموي نازك نارنجی اي!هوو!هوو!هوو!هنوز هیچی نشده عروس خانم گریه ش گرفت!
-اذیت م نکن مهرداد!ناراحتم!
» مهرداد آروم با دستمال اشک هاي دختر عموش رو پاك کرد و بعد آروم و با مهربونی بهش گفت «
-می خواي به بابام بگم ما یه نامزدي معمولی و ساده می خوایم و محکم جلوش واستم؟!
-نه!درست نیست!خودمم نمی دونم چیکار باید بکنیم!
romangram.com | @romangram_com