#بوی_نا_پارت_160


-مرسی از تلفنت

-ولی چی می شه!

-چی چی میشه؟

-زندگی با تو تنهاي تنها

«نگین سکوت کرد و فقط تو لذت شنیدن جمله هاي مهرداد غرق شد!مهردادم با یه جمله کوتاه و دوکلمه اي دیگه راحت تلفن رو قطع کرد و رفت سر کارش ساعت حدود پنج ونیم بود که رسید به خونه و یه تلفن به نگین زد که ساعت 7 اماده باشه .نگینم از حاج حسن اجازه گرفت و به مهرداد گفت که منتظر شه وخداحافظی کردن ومهرداد یه دوش گرفت واومد پایین که حاج عباس گفت«

-امروز می رین دیدن عمه خانم؟

-بعله اقا جون

-حناق

-یعنی حاج اقا -از قول من سلام خدمتشون برسونین وبگین کارت ا که حاضر شد هر چند تا خواستن میفرستم خدمتشون.

-چشم

-فردام یه قراري با دختر عموت بدارین وبرین بهارستان کارت سفارش بدین.

کارت عروسی آقاجون؟

-نه! نامزدي!حالا کو تا عروسی!

-چشم آقاجون اما کارخونه رو بسپارم دست معاونم عیبی نداره؟

-یکی دو بار نه!

-آقاجون چند تا کارت سفارش بدیم؟

-شیشصد هفتصد تا کافیه!همونجام واستین بگیرین که کار دو بار نشه!

-ششصد هفتصد تا؟!

-خب آره!

romangram.com | @romangram_com