#بوی_نا_پارت_159
«اینا این جوري حرفاشونو زدن و قرارمداراشون رو گذاشتن و رفتن سر حجره شون.از اون طرف مهرداد صبح طبق معمول رفت کارخونه اما دیگه کارخونه براش کارخونه ي سابق نبود که بدون انگیزه توش کار کنه!بیدار شدن براش یه معنی دیگه داشت!صبح براش یه معنی دیگه!کار براش یه مهنی دیگه!خلاصه دنیا رو یه جور دیگه می دید و اینا همه بخاطر عشق بود!عشق به دختر عموش
نگینم همین طور !رنگ دنیا یراش عوض سده بود!عشق مهرداد مثل ابرنگی بود که دنیاش رو رنگ امیزي کرده بود و داشت با اجر براش یه کاخ روئیایی می ساخت که دیواراش اینقدر محکم بود که هیچ زلزله اي نمی تونست خرابش کنه
خلاصه اون روز اقا مهرداد ما تو کارخونه صبر کرد صبر کرد تا ساغت 11 و یه تلفن زد به دختر عموش وتا جواب داد گفت
-سلام به مدیر خوشگل و قشنگ شرکت صادرات و وادرات
و با این جمله ي قشنک یه روز قشنگ رو به دختر عموش هدیه داد نگینم که مست شادي شده بود گفت«
-سلام!زود بگم که دلم برت تنگ شده
-شما یه کارمند ساده تو شرکتتون نمی خواین
-کسی رو سراغ داري
-خودم
-شما که صاحب شزکتین پسر عمو جون
-من ابدار چی شمام دختر عمو جون
-اما با کمال تاسف باید خدمتتون عرض کنم که منی تونم استخدامتون کنم
-چرا؟براي ابدارخونه تون مدرك فوق لیسانس کمه؟
-نه!بابام اجازه نمی ده تو شرکت مرد استخدام کنم!
-پس تو بیا اینجا استخدام شو
-چه پستی بهم می دي؟
-سما می شی مسئول حفظ بنیه و حراست از اعصاب مدیر عامل!یه جا می شینین و بنده فقط شما رو نگاه می کنم!چطوره؟
-عالیه
-خب حالا تا یک بعد از ظهر شارژ شدم!برو به کارت برس
romangram.com | @romangram_com