#بوی_نا_پارت_155
-می خواي بازم شوخی کنی؟
-نه جدي می خام بگم!
-خب بگو!
-منم همین طور!
-احساس می کنم دیگه بدون تو زندگی برام بی معنیه!
-براي منم همین طور!مهرداد خیلی...
«سکوت کرد«
خیلی چی ؟
-خودت می دونی!
-مسخوام تو بهم بگی!
«نگین بازم نگاهش کرد که مهرداد گفت«
-فردا عصري میام دنبالت!
-قبلش بهم تلفن کن.باید اجازه بگیرم!
-اروم برو!
-باشه!
«بعد دوتایی یه نگاه دیگه بهم کردن ومهرداد سوار ماشین شد وابرام اقا در رو براش باز کرد ورفت.
«حالا بشنین از حاج عباش وحاج حسن که فرداش چی کار کردن!
حاج عباس فرداش با نام خدا از خونه اومد بیرون ورفت بازار و سرش به کاسبی گرم شد تا یه ساعت از ظهر
رفته.بعدش بلند شد و راه افتاد طرف مسجد.
romangram.com | @romangram_com