#بلو_پارت_417
-بابات عرضه نداره تورو جمع کنه، تورو من باید جمع کنم...
«جیغ زدم:» ولم کن.
با آرنجمو هولش میدادم، با مشت به بازو و توی دلش زدم، با همون دستش که سیگار بود چنان توی صورتم زد که یکی از اون خوردم یکی از دیوار. مردم سروصدا کردن:
-چیکارش داری؟ چرا میزنی؟
عمو-دخترمه....
«نفسم رفته بود، نفس بریده گفتم:» دروغ....دروغ.....
«نعره زد:» خفه شو کثافت، حرومف لنگه مادرتی تو هم فاحشه ای، اون بدبختا رو انداختی زندان، تورو باید می نداختن...
با لگد به پهلوم زد....صدای داد رضا گوش خیابونو کَر کرد. نفسم بالا نمی اومد. دو سه تا زن اومدن دورم و جیغ میزدن تا عمو عقب بره. رضا رو دیدم مثل دیوونه ها دویید و تا عمو برگشت شبیه یه شیری که کفتار رو شکار میکنه یقه اشو گرفت و توی دیوار کوبیدش. نفس نفس میزد و توی صورت عمو فریاد زد:
-میکشمت عمو، میکشمت نامرد....
«عمو اسماعیل با ترس و لکنت گفت:» رضا.....رضا باز با یه پسر دیدمش....
« با همون حال پهلومو گرفته بودم و گفتم:» رضا دروغ....
رضا فک عمورو گرفت و گفت:
-به چه حقی روش دست بلند میکنی عملی؟ فکر کردی بی صاحابه؟ باباشم حق نداره دست روش بلند کنه، برای چی زدیش لهت کنم؟ لهت کنم؟
romangram.com | @romangram_com