#بلو_پارت_416


عمو-ول داری باز توی خیابون میچرخی؟ برات س نبود آبرومونو بردی؟

-من دارم از دانشگاه میام.

«دستشو بلند کرد و با خشونت گفت:» خفه شو دروغ نگو...

دستمو هرکاری میکردم از توی دستش بیرون بکشم زورم نمیرسید، هولش دادم و دستمو به سینه اش زدم. درست وسط سینه اشو با دست آزادم هول دادم، یه برآمدگی بزرگ وسط سینه اش بود که تا دستم بهش خورد از درد به خودش پیچید و با ضربه به عقب هولم داد. به دیوار خوردم و روی زمین نشستم و با وحشت نگاش کردم. ازش میترسیدم، شبیه دیوونه ها شده بود. مردم با تعجب نگامون میکردن و رد میشدن.

گوشیم زنگ خورد، رضا بود، با هول جواب دادم:

-رضا...رضا بیا.

رضا-پگاه؟ کجایی؟ چیشده؟

-دم پل هوایی نزدیک دانشگاه، رضا.... بدو عمو اسماعیل اومد میخواست بزنتم.

رضا-نزدیکم الان میام.

عمو اسماعیل نفس زنان در حالی که دستش به زیر سینه اش و نزدیک معده اش بود با اون چشمایی که کاسه ی خون بود گفت:»

-توهم مثل مادرتی.

-عمو چی از جون من میخوای؟ چرا اینطوری شدی؟ حالت بده؟

از جیبش یه سیگار همراه با یه فندک اتمی درآورد و درشو با ضامنش باز کرد. سیگارشو آتیش زد و بوی سیگارش تپش قلب منو بالا برد. حالت تهوع گرفته بودم، بوش اعصاب و روانمو جوری بهم ریخته بود که قدرت تمرکز و فکرمو ازم گرفت. اومد نزدیکتر و آرنجمو گرفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com