#بلو_پارت_260


«داد زد:» نفهم...نفهم....

«رضا، ارسلانُ عقب کشید و گفت:» عه! هیس هیس.

«ارسلان دست رضا رو پس زد و رضا گفت:»

-حواست به پسرت باشه عمو، میتونی بری.

عمو-خر کی باشید که به من دستور میدی....

رضا رفت سراغ عمو اسماعیل، گرده اش زد، من دو دستی به شیشه چسبیده بودم فیتیله پیچ شدن عمو رو میدیدم که رضا چطوری دستاشو غلاف کرده و عمو داد میزد:

-آآآآآآ رضـــــا، رضــــا دستم رضـــــا، بی پدر دستمو شکوندی...

«با خونسردی و صدای آروم گفت:»

رضا-فهمیدی خر کیم؟ عمو من از اون خرام که شاخ هم میزنند، خدا به من شاخ هم داده، مواظب شکم و دهن خبرچین زن و بچه ات باش، شاخ من ردیابی هم میکنه.

«به جلو هولش داد و گفت:» هری.

عمو با حرص و تهدید نگاش کرد و سری تکون داد و گفت:» هری؟

«رضا بلند گفت:» هـــــــــــــری.

عمو تا خواست از جاش بلند بشه نگاهش به من افتاد، سریع رفتم زیر، یعنی منو دید؟

romangram.com | @romangram_com